﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>داستان و رمان و دانلودآهنگهای جدید</title>
    <description>dostekhobeshoma's description</description>
    <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>حسین پولادوند</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 19 Feb 2011 21:19:17 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>عشق از زبان بزرگان</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;sup&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این مطلب رو در ادامه ی مطلب حتما بخونید دوستای خوبم &lt;/span&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد . مادر ترزا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق نخستین سبب وجود انسانیست .&amp;nbsp; وونارگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد .&amp;nbsp; ارد بزرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد .&amp;nbsp; شکسپیر&lt;br /&gt;&amp;nbsp;عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی .&amp;nbsp; شانفور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست .&amp;nbsp; کوستین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .&amp;nbsp; جبران خلیل جبران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است&amp;nbsp; .&amp;nbsp; مادام دوژیرادرن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است .&amp;nbsp; زابوتن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است .&amp;nbsp; ژرژسان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق معجزه ایست . امیل زولا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق شیرینی زندگیست .&amp;nbsp; مارسل تینر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند&amp;nbsp; .&amp;nbsp; سنت بوو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق یکنوع تب و حرارت شدید است . استاندال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق گل کمیابی است .&amp;nbsp; آندره توریه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق حادثه ایست .&amp;nbsp; کولارن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق چیزیست که به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد . ریشله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید . ایوانز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم .&amp;nbsp; کن بلانچارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق یعنی ترس از دست دادن تو&amp;nbsp; . مثل ایتالیائی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق تاریخچه زندگی است&amp;hellip;. اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست .&amp;nbsp; مادام دواستال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند .&amp;nbsp; لئوبوسکالیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند . ویکتور هوگو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق رمز بزرگیست . افلاطون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق تجارت خطرناکیست که همواره به ورشکستگی می انجامد .&amp;nbsp; شانفور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق نبوغ عقل است. توسنل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق دردیست که فقط سه دارو دارد: گرسنگی ، انتظار ، انتحار .&amp;nbsp; کراتس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق نمی دانم چیست و نمی دانم چگونه سپری می شود .&amp;nbsp; مادموازل دوسگوری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد . ولت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است . آلفونس کار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند .&amp;nbsp; کرنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است .&amp;nbsp; برنارد شاو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق چیزیست که بیعقلان را عاقل می کند و عاقلان را عاقلتر می نماید و آن ها را که بیش از اندازه عاقلند را کمی بی قید می سازد .؟&amp;nbsp; د. اسمیت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق چیزیست که نخست به شما پرو بال می دهد تا بعد بهتر بتواند بدامتان بیندازد .&amp;nbsp; د. اسمیت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .&amp;nbsp; مارکوس بیکل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق خوشبختی است که دو طرف برای هم ایجاد می کنند . ژرژسان &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: green;"&gt;عشق را نباید با هوس اشتباه گرفت چیزی که این روزها مرزی میانشان نیست&lt;/span&gt; . نیایش&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6351368/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6351368</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Feb 2011 21:19:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حرفی از من</title>
      <description>&lt;p&gt;بچه ها یه نفر بیاد تو این وبلاگ کمکم کنه .به من ایمیل بزنه&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6351223/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6351223</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Feb 2011 20:33:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>با عشق زندگی کن ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. &lt;br /&gt;در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. &lt;br /&gt;مرد وارد شد و آنجا ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کار شما تروریسم خالص است! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چشم هایشان نگاه می کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به درد و دلشان می رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم را در آغوش می کشند و می بوسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوزخ جای این کارها نیست!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا این مرد را پس بگیرید!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;!--colorstart:#FF0000--&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;!--/colorstart--&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/64</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6326305/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6326305</guid>
      <pubDate>Tue, 15 Feb 2011 16:24:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان غمگین و احساسی و آخر نامردی</title>
      <description>&lt;p&gt;یه داستان زیبای دیگه در ادامه ی مطلب حتما اونو بخونید&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی یه چیز دیگه نظرات خیلی کمه حتما نظر هم بدید لطفا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنون ازتون که منو تشویق به بهتر کردن این وبلاگ می کنید .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;در قصبه ولادیمیر تاجر جوانی به نام &amp;laquo;دیمیتریج آکسیونوف&amp;raquo; زندگی می&amp;zwnj;کرد. این تاجر مالک دو مغازه و یک خانه بود.&lt;br /&gt;آکسیونوف جوانی بود زیبا، دارای موهای بسیار قشنگ مجعد، خیلی با نشاط و زنده&amp;zwnj;دل؛ و مخصوصاً آواز بسیار دلکشی داشت.&lt;br /&gt;یکی از روزهای تابستان به زن خود اطلاع داد که باید برای فروش مال&amp;zwnj;التجاره خود به شهر مجاور مسافرت نماید، ولی زنش اصرار می&amp;zwnj;کرد که در آن روز بخصوص از مسافرت خودداری کند زیرا شب خواب دیده است که موهای قشنگ شوهرش خاکستری شده و دیگر از آن حلقه&amp;zwnj;های زیبا اثری نیست.&lt;br /&gt;ولی آکسیونوف خندید و گفت: عزیزم خواب تو درست نیست و من پس از فروش اجناس خود سوغاتی بسیار خوبی برای تو خواهم آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بدین&amp;zwnj;ترتیب تاجر جوان با زن و فرزندان کوچک خود خداحافظی کرد و به دنبال تقدیر خود از شهر خارج گردید.&lt;br /&gt;پس از طی راه زیادی با تاجری که قبلاً نیز آشنا بود برخورد کرده با هم همراه گردیدند و شب را در میهمانخانه میان راه ایستاده، چای خوردند و برای خواب هم یک اتاق گرفته با هم خوابیدند.&lt;br /&gt;آکسیونوف به مناسبت جوانی و عادتی که در کار روزانه داشت صبح روز بعد پیش از آنکه آفتاب طلوع نماید بار و بنه خود را بسته، کاروان را امر به حرکت داد و به این ترتیب بدون اینکه با دوست خود خداحافظی کند یا او را از خواب بیدار نماید به راه افتاد.&lt;br /&gt;هنوز بیش از 25 میل از میهمانخانه مذکور دور نشده بودند که دوباره امر کرد بارها را بیندازدند و به اسب&amp;zwnj;ها خوراک بدهند و ضمناً برای خودش نیز سماوری آتش کنند تا چایی بخورد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;ناگهان کالسکه&amp;zwnj;ای که مرتباً زنگ می&amp;zwnj;زد و دو سرباز آن را بدرقه می&amp;zwnj;کردند رسیده، ایستاد و افسری از آن بیرون جست. افسر مزبور مستقیماً به طرف آکسیونوف آمد و از او شروع به سؤالات کرد. تاجر بیچاره تمام سؤالات را کاملاً جواب داد. ولی افسر پلیس به سؤالات خود جنبه استنطاق داده بود و مرتباً سؤالات درهم و گیج&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;آکسیونوف که از این سؤالات بی&amp;zwnj;معنی عصبانی شده بود فریاد زد: &amp;laquo;چرا مرا استنطاق می&amp;zwnj;کنید؟ مگر من دزد هستم&amp;raquo;؟&lt;br /&gt;در این موقع افسر به سربازان خود اشاره کرد و آنها تاجر جوان از همه&amp;zwnj;جا بی&amp;zwnj;خبر را گرفتند.&lt;br /&gt;ـ من افسر پلیس هستم و سؤالات من برای این است که رفیق تاجر تو در رختخواب خود کشته شده است و ما ناچاریم برای یافتن قاتل اثاثه تو را جست&amp;zwnj;وجو نماییم.&lt;br /&gt;سربازها اثاثه و مال&amp;zwnj;التجاره تاجر جوان را گشتند و از کیف&amp;zwnj;دستی او کارد خون&amp;zwnj;آلودی بیرون کشیدند.&lt;br /&gt;ـ این کارد متعلق به کیست؟&lt;br /&gt;آکسیونوف از این بدبختی جدید بسیار وحشت کرد.&lt;br /&gt;ـ نمی&amp;zwnj;دانم&amp;hellip; مال من نیست&amp;hellip;&lt;br /&gt;ـ دروغ می&amp;zwnj;گویی، ای قاتل پست، تو با مقتول در اتاق خوابیده بودی و در تمام شب در اتاق از داخل بسته بوده است و بالاخره تو آخرین کسی هستی که او را دیده&amp;zwnj;ای و این کارد دلیلی خوبی بر قاتل بودن تو می&amp;zwnj;باشد. زود باش بگو چقدر پول داشته است!&lt;br /&gt;آکسیونوف قسم خورد که روحش از این ماجرا آگاه نیست و او هم غیر از هشت هزار روبل که برای تجارت با خود آورده است ندارد.&lt;br /&gt;ولی در تمام این مدت صدایش می&amp;zwnj;لرزید و رنگش پریده بود، تمام این تظاهرات کافی بود که افسر به دروغ بودن آنها رأی داده او را دستگیر نماید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در یکی از شهرهای نزدیک، آکسیونوف را محاکمه کردند و جرم او را قتل و سرقت 20 هزار روبل تعیین نمودند. زن بیچاره&amp;zwnj;اش از این قضایا اطلاع حاصل نمود و سخت ناامید گردید. نمی&amp;zwnj;دانست حکم بر بی&amp;zwnj;تقصیر شوهر عزیزش دهد یا او را مانند محکمه مقصر و قاتل بداند. تمام اطفالش هم بچه&amp;zwnj;های کوچکی بودند و حتی یکی از آنها هنوز شیر می&amp;zwnj;خورد.&lt;br /&gt;با این همه موانع، اطفال را برداشته به شهر مزبور آمد، هرچه تقاضا کرد نگذاشتند شوهرش را ملاقات کند. مدت طولانی در آن شهر ویلان و سرگردان زندگی کرد ولی بالاخره با التماس&amp;zwnj;های پی در پی اجازه ملاقات داده شد و او با اطفالش به زندان رفتند.&lt;br /&gt;وقتی زن و شوهر چشمشان به هم افتاد، آکسیونوف از هوش رفت و وقتی نزدیک بود مدت ملاقات تمام شود به هوش آمد. فقط وقت شد که این سؤالات بین آنها رد و بدل گردد:&lt;br /&gt;ـ حالا چه باید بکنیم؟&lt;br /&gt;ـ باید به تزار عرض حال بنویسید و بگویید که من بیگناه هستم.&lt;br /&gt;ـ این کار را کرده&amp;zwnj;ایم و جواب رد داده&amp;zwnj;اند.&lt;br /&gt;آکسیونوف جوابی نداد و چشمان مرطوب خود را به زمین دوخت.&lt;br /&gt;ـ شوهر عزیزم به زنت حقیقت را بگو آیا تو قاتل نیستی؟&lt;br /&gt;ـ اوه، پس تو هم&amp;hellip; تو هم مرا قاتل می&amp;zwnj;دانی؟&lt;br /&gt;آنگاه صورتش را بین دست&amp;zwnj;ها مخفی کرده و شروع به گریه نمود&amp;hellip;&lt;br /&gt;وقت ملاقات تمام شد و سرباز نگهبان، زن و بچه او را از اتاق ملاقات بیرون کرد. آکسیونوف در حالت یأسی فرو رفت و دانست که همه او را قاتل می&amp;zwnj;دانند، حتی زنش هم به پاکی طبیعت و بزرگی روح او پی نبرده است، آن وقت با خود گفت: فقط خداوند شاهد حقیقت است و تقاضای رحم فقط شایسته او است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پس از این جریانات آکسیونوف دیگر نه شکایتی از وضع خود نمود و نه عرض حالی نوشت بلکه تمام امیدهایش را از دست داد تنها به خدا روی آورد.&lt;br /&gt;چند ماهی که از این قضایا گذشت تاجر بیچاره را مانند هزاران جنایتکار دیگر روانه زندان سیبری ـ که موحش&amp;zwnj;ترین زندان&amp;zwnj;های دنیا است ـ کردند.&lt;br /&gt;سال&amp;zwnj;ها پی در پی رنج و مشقت خود را بر دوش او تحمیل کردند، یک روز که آکسیونوف حساب کرد متوجه شد که 26 سال تمام در زندان سیبری گرفتار پنجه ظالم طبیعت بوده است، دیگر موهای قشنگش مثل برف سفید شده و خودش بی&amp;zwnj;نهایت پیر و شکسته شده بود. آهسته حرف می&amp;zwnj;زد، کم راه می&amp;zwnj;رفت و پیوسته زیر لب خدا را به کمک می&amp;zwnj;طلبید.&lt;br /&gt;یک روز دسته جدیدی از زندانیان را به سیبری آوردند، زندانی&amp;zwnj;های قدیمی دوستان جدید را استقبال کرده و به دور آنها جمع شدند و همگی از علت دستگیری و تبعید آنها پرس&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;کردند.&lt;br /&gt;یکی از زندانیان جدید که مردی بلند قد و لاغر اندام بود و 60 سال عمر داشت داستان دستگیری و جرم خود را برای دیگران شرح می&amp;zwnj;داد.&lt;br /&gt;ـ باری رفقا، علت حبس من فقط سوار شدن اسب یکی از دوستانم بود که بدون اجازه او برداشته بودم و می&amp;zwnj;خواستم بدین وسیله زودتر به شهر خود برسم همین و بس&amp;hellip; ولی خدا عادل است&amp;hellip; من باید پیش از اینها به سیبری می&amp;zwnj;آمدم.&lt;br /&gt;ـ اهل کجا هستی؟&lt;br /&gt;ـ اهل ولادیمیر، زن و بچه&amp;zwnj;ام هم آنجا هستند، اسم من هم &amp;laquo;ماکار&amp;raquo; است.&lt;br /&gt;آکسیونوف از جای خود برخاست و گفت: ماکار بگو ببینم آکسیونوف را می&amp;zwnj;شناسی؟ آیا کسی از آنها زنده هست؟&lt;br /&gt;ـ البته می&amp;zwnj;شناسم، آکسیونوف&amp;zwnj;ها خیلی متمول هستند ولی سال&amp;zwnj;ها پیش پدر آنها را به اینجا فرستادند، او هم گناهکاری مثل ما بود. تو چطور اینجا آمده&amp;zwnj;ای پدربزرگ!؟&lt;br /&gt;آکسیونوف دلش نمی&amp;zwnj;خواست از بدبختی خود چیزی بگوید، ناچار آهی کشید:&lt;br /&gt;ـ برای گناهانم اکنون 26 سال است محبوسم.&lt;br /&gt;ـ آخر گناهت چه بوده؟&lt;br /&gt;ولی آکسیونوف جوابی نداد، اما رفقایش ماجرای زندگی او را که چطور کس دیگر رفیق تاجر او را کشته و او را بیگناه دستگیر کرده بودند شرح دادند.&lt;br /&gt;وقتی ماکار داستان پیرمرد را شنید به صورت آکسیونوف خیره شد و گفت: این خیلی عجیب است، واقعاً تعجب&amp;zwnj;آور است، خوب پدر چطور پیر و شکسته شده&amp;zwnj;ای!&lt;br /&gt;زندانیان پرسیدند که چرا ماکار اینقدر تعجب کرده است و سؤال کردند که او را در کجا دیده است و چطور می&amp;zwnj;شناسد ولی ماکار جوابی نداد فقط تکرار کرد که خیلی عجیب است که باید در سیبری با هم ملاقات کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آکسیونوف هم به نوبه خود تعجب می&amp;zwnj;کرد که این مرد از کجا او را می&amp;zwnj;شناسد و چطور داستان زندگی او را می&amp;zwnj;داند. وقتی راجع به این موضوع از او سؤالات زیادی کرد حقیقتی بزرگ و تلخ بر او مکشوف گردید. یقین کرد که ماکار قاتل رفیق او بوده و او 26 سال به جای او سختی و رنج زندان را تحمل کرده است.&lt;br /&gt;از جای خود برخاست و از آن محل دور شد. تمام آن شب را آکسیونوف بیدار بود، تمام افکار و خاطرات گذشته در ذهنش زنده شدند، یاد زن و بچه&amp;zwnj;اش چشمان او را از اشک مربوط می&amp;zwnj;نمودند. صورت خندان زیبا و جوان زنش را به یاد آورد که چگونه به صورت او خیره می&amp;zwnj;شد و چگونه از حرف&amp;zwnj;های او می&amp;zwnj;خندید، آن وقت بچه&amp;zwnj;هایش را به همان اندازه که بودند در مقابل مجسم می&amp;zwnj;نمود، آنگاه روزهای خوشحالی و سعادت و سپس مسافرت شوم، دستگیری، زندان&amp;zwnj;های مختلف، حبس و کار اجباری در معادن زغال و تبعید به سیبری، اتاق&amp;zwnj;های مرطوب زندان و 26 سال حبس، پیری و مشقت تمام نشدنی در مقابل دیدگانش دفیله دادند.&lt;br /&gt;وقتی راجع به ماکار فکر می&amp;zwnj;کرد می&amp;zwnj;خواست خودش با دست&amp;zwnj;های رنج دیده و کارکرده&amp;zwnj;اش گلوی او را بفشارد و انتقام 26 سال رنج را از او باز ستاند.&lt;br /&gt;آن شب هر چقدر دعا خواند آرامش و سکون خود را باز نیافت و فردا صبح هم حال خود را نمی&amp;zwnj;فهمید. یک هفته بدین منوال گذشت، شبی که در سلول خود راه می&amp;zwnj;رفت و به روزگار و آینده خود فکر می&amp;zwnj;کرد، احساس کرد که از زیر کف اتاق صدایی می&amp;zwnj;آید. وقتی خوب توجه کرد دید سنگی حرکت کرد و گردن ماکار با قیافه ترس&amp;zwnj;آور از آن خارج گردید.&lt;br /&gt;آکسیونوف خواست توجهی نکند، ولی ماکار دست او را گرفته گفت که در زیر دیوار نقبی کنده است و خاک آن را هر روز به وسیله کفش&amp;zwnj;های خود به خارج زندان حمل می&amp;zwnj;کند و ضمناً گفت: پیرمرد! بدان که اگر کوچکترین اشاره&amp;zwnj;ای به این موضوع بکنی اولین کسی که کشته بشود خودت هستی و مخصوصاً به یاد داشته باش که پس از اتمام کار باید با من فرار کنی.&lt;br /&gt;ـ من آرزوی فرار ندارم و تو هم احتیاجی به کشتن من نداری زیرا 26 سال پیش به دست تو کشته شده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;روز بعد وقتی گشتی&amp;zwnj;های زندانیان را تحت نظر گرفته بودند متوجه شدند که خاک تازه ریخته شده است. رئیس زندان قضیه را دنبال نمود. به زودی ماجرا کشف گردید ولی سؤالات و استنطاق&amp;zwnj;های او از زندانیان که کار کدامیک از آنها بوده است، به جایی نرسید، تا بالاخره رئیس زندان به جانب آکسیونوف که در راستی و درستی شهرت 26 ساله یافته بود آمد و خواهش کرد اگر از جریان امر مطلع است او را کمک نماید.&lt;br /&gt;دقایق کمیابی بود که دست تقدیر پس از 26 سال برای گرفتن انتقام در اختیار آکسیونوف گذارده بود، پیرمرد به صورت رئیس زندان خیره شد و با خود گفت: امروز روز انتقام است، چرا نگویم و حقیقت را آشکار نسازم؟&lt;br /&gt;ـ پیرمرد! راست بگو و مانند همیشه نشان بده که مرد با وجدان و شرافتمندی هستی.&lt;br /&gt;آکسیونوف این بار به صورت ماکار خیره گردید.&lt;br /&gt;ـ رئیس! خدا نمی&amp;zwnj;خواهد من حقیقت را اظهار کنم و چون این راز را آشکار نخواهم کرد با من هرچه می&amp;zwnj;خواهید بکنید.&lt;br /&gt;اصرار شدید رئیس زندان و تهدید او هیچکدام در آکسیونوف مؤثر واقع نگردید، ناچار قضیه نامکشوف باقی ماند و به دست فراموشی سپرده شد.&lt;br /&gt;آن شب وقتی آکسیونوف در سلول خود راه می&amp;zwnj;رفت سنگفرش حرکتی کرد و ماکار وارد گردید.&lt;br /&gt;ـ پیرمرد! چرا امروز نگفتی که نقب را چه کسی کنده است؟&lt;br /&gt;ـ چرا اینجا آمده&amp;zwnj;ای؟ برو گمشو، از جانم چه می&amp;zwnj;خواهی؟&lt;br /&gt;ولی ماکار ساکت و خاموش بر جای ایستاده بود.&lt;br /&gt;ـ چرا ایستاده&amp;zwnj;ای؟ برو! والا پاسبان&amp;zwnj;ها را صدا خواهم کرد.&lt;br /&gt;ماکار به پای پیرمرد افتاد و گفت: دیمیتریچ مرا ببخش.&lt;br /&gt;ـ برای چه؟&lt;br /&gt;ـ زیرا من رفیق تو را کشتم.&lt;br /&gt;ـ از جلوی چشمم دور شو!&lt;br /&gt;ـ مرا ببخش، از تو معذرت می&amp;zwnj;خواهم.&lt;br /&gt;آکسیونوف می&amp;zwnj;دانست چه بگوید و چه بکند.&lt;br /&gt;ماکار زانوی پیرمرد را در آغوش گرفته با گریه می&amp;zwnj;گفت:&lt;br /&gt;ـ دیمیتریچ ترا به خدا مرا ببخش، فردا صبح من به گناه خود اعتراف خواهم کرد و تو می&amp;zwnj;توانی به سراغ زن و بچه منتظر خود بروی، فقط می&amp;zwnj;خواهم روح بزرگ و وجدان بی&amp;zwnj;نظیر تو مرا بخشیده باشد.&lt;br /&gt;ـ دیگر احتیاجی به اعتراف نیست، زن من مرده و بچه&amp;zwnj;های من مرا فراموش کرده&amp;zwnj;اند. جایی ندارم بروم.&lt;br /&gt;ـ آکسیونوف! مرا ببخش به خاطر قلب پاک و رنج برده&amp;zwnj;ات مرا ببخش، من نمی&amp;zwnj;دانستم تو اینقدر بزرگ و ارجمندی.&lt;br /&gt;آکسیونوف به گریه افتاد و ماکار هم او را همراهی می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;ـ خدا ترا ببخشد.&lt;br /&gt;آکسیونوف آرزوی آزادی نداشت فقط منتظر مرگ خود بود، خصوصاً اکنون که دیگر لکه ننگ و بدنامی دامان اطفالش را آلوده نمی&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;فردا صبح علی&amp;zwnj;رغم آنچه آکسیونوف خواهش کرده بود ماکار تحت فشار وجدان و بزرگی روح پیرمرد زندانی به گناه خود اعتراف کرد، ولی وقتی فرمان آزادی آکسیونوف را برایش آوردند بیش از چند دقیقه از مرگش نمی&amp;zwnj;گذشت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6312318/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6312318</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Feb 2011 16:59:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان سارا : خریدار یک معجزه</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #0099ff;"&gt;هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ffff66;"&gt;ادامه در ادامه مطلب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="post-body entry-content"&gt;&lt;span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif; color: #0099ff; font-size: medium;"&gt;هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تختخواب خود قلک کوچکش را درآورد ، آن را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، تنها 5 دلار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه ای رفت، جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود، دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: "چه می خواهی؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترک جواب داد: "برادرم خیلی مریض است، می خواهم برایش یک معجزه بخرم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داروساز با تعجب پرسید: "ببخشید؟!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختـرک توضیح داد: "برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و پدرم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داروساز گفت: "متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: "شما را به خدا، او خیلی مریض است، پدرم به اندازه کافی پول ندارد تا معجزه بخرد، این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: "چقدر پول داری؟"&lt;br /&gt;دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد ، مرد لبخنـدی زد و گفت: "آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برای برادرت کافی باشد!"&lt;br /&gt;بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: "من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد."&lt;br /&gt;چند روز بعد عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت، پس از جراحی پدر نزد دکتـر رفت و گفت: "از شما خیلی متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت نمایم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر لبخندی زد و گفت: "فقط 5 دلار !"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما به یاد نداریم که آن پدر چه نام داشت، اما همه ما آن پزشک مهربان را، که با بلند نظری و گذشت زندگی کودکی را نجات داد و شادی را به خانواده ای بازگرداند، می شناسیم، او &amp;laquo;دکتر آرمسترانگ&amp;raquo; جراح و فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود، او به بسیاری از بیماران بی بضاعت ثابت کرد که هنوز می توان به معجزه اعتقاد داشت، که هنوز می توان در عصر بی احساسی، با احساس زندگی کرد، که هنوز می توان امیدوار بود که پدر و مادری ذره ذره آب شدن جگر گوشه خود را تنها به دلیل بی پولی، به نظاره ننشینند، که هنوز می توان ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6312135/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6312135</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Feb 2011 16:54:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان کوتاه راز 5 دقیقه</title>
      <description>&lt;p&gt;در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است .مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد .مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است . &lt;br /&gt;تامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ &lt;br /&gt;مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامی دیر میشود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم . &lt;br /&gt;مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت . من هیچگاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم . تامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . 5دقیقهای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار سام از دست رفته ام را تجربه کنم . &lt;br /&gt;بعضی وقتها آدم قدر داشته ها رو خیلی دیر متوجه میشه . 5 دقیقه ، 10 دقیقه ، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده ، میتونه به خاطرهای فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره میکنیم که واقعا ً وقت ، انرژی ، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم . روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم . &lt;br /&gt;این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم میخوره . ضرر نمیکنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید . یک روز در کنار خانواده ، یک وعده غذا خوردن در طبیعت ، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه . &lt;br /&gt;قدر عزیزانتون رو بدونید . همیشه میشه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند ، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست . ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6312045/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6312045</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Feb 2011 16:45:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان کوتاه مارمولک</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;سلام&amp;nbsp;. این داستان رو بخونید . خیلی خوشکله . یاد اون کلیپ&amp;nbsp; دو مارمولک عاشق می افتید . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;راستی نظر فراموش نشه .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #66ffcc;"&gt;مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6305557/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6305557</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Feb 2011 19:48:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ازدواج</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زمانی که پدرم به من گفت: وقتش است ازدواج کنم، نمی&amp;zwnj;دانستم  عاقبتش سر از پشت میله&amp;zwnj;های زندان درآوردن باشد. چون آن لحظه انگار داشت افکارم را  به زبان می&amp;zwnj;آورد. افکاری که مدت&amp;zwnj;ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود، برای همین کانال  تلویزیون را عوض کردم، اما به جای این&amp;zwnj;که به تصویر خیره شوم، سرم را پایین انداختم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;بقیه داستان در ادامه مطلب نظر یادتون نره &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;مادرم که چشم&amp;zwnj;هایش از ازدواج قریب&amp;zwnj;الوقوع من می&amp;zwnj;خندید، سینی چای و شیرینی را زمین  گذاشت و گفت: ایشا&amp;zwnj;ا... خوشبخت شی مادر! &lt;br /&gt;پدرم هم سرتکان داد: بله... اگر آستین  بالا نزنیم شاید خیلی دیر شود و مجبور بشیم ترشی بیندازیمت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همه از این  شوخی خندیدند جز من که مطمئن بودم تا بناگوش سرخ شده&amp;zwnj;ام. من هیچ وقت خانم اسعدی؛  مادر مرجان را ندیده بودم یعنی رفت و آمد خانوادگی نداشتیم. اما شده بود که مادرم  درباره خانم اسعدی حرف زده باشد. زنی که یک تنه بچه&amp;zwnj;هایش را بزرگ کرده و نصف دنیا  را هم با پولی که از پدرش ارث رسیده، گشته بود. من بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;تجربه&amp;zwnj;تر از این بودم که  بخواهم سوالی درباره مرجان بپرسم در ضمن رویم هم نمی&amp;zwnj;شد. بی&amp;zwnj;علت نبود که دوستان به  من لقب فرشید سر به زیر داده بودند. گاهی خودم از خجالت ذاتی&amp;zwnj;ام عذاب می&amp;zwnj;کشیدم و  خودخوری می&amp;zwnj;کردم. تازه در شرکت تعمیرات کامپیو&amp;zwnj;تر با یکی از دوستانم شریک شده بودم.  به گذشته که نگاه می&amp;zwnj;کردم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;توانستم با اطمینان بگویم تا آن زمان زندگی خوبی  داشته&amp;zwnj;ام. خاطرات خوشی از سربازی و دبیرستان برایم به یادگار مانده بود. درسخوان  بودم و راحت کنکور قبول شدم و در دانشگاه هم کار دانشجویی داشتم و هم خیلی سریع  واحدها را پاس می&amp;zwnj;کردم. گاهی آخر هفته با دوستان، شمال می&amp;zwnj;رفتیم گروه شش نفره&amp;zwnj;ای  بودیم که همه با هم جور بودیم انگار همه&amp;zwnj;مان را با هم قالب گرفته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به  خودم که آمدم کارشناسی ارشد را هم گرفته بودم و تازه رفته بودم سرکار اما دیگر خبری  از مسافرت&amp;zwnj;های دسته جمعی با برو بچه&amp;zwnj;ها نبود، چون آنها دیگر با خانم و بچه&amp;zwnj;هایشان  سفر می&amp;zwnj;رفتند و من تک مانده بودم وقتی اخبار را از تلویزیون نگاه می&amp;zwnj;کردیم، پیشنهاد  داد سرو سامانی به وضع زندگی&amp;zwnj;ام بدهم، از شما چه پنهان مدت&amp;zwnj;ها بود به این قضیه فکر  می&amp;zwnj;کردم اما رویم نمی&amp;zwnj;شد به کسی چیزی بگویم. اما حالا که دوستانم همه ازدواج کرده  بودند و پدرو مادرم هم مسئله را مطرح کرده بودند باید تکانی به خودم می&amp;zwnj;دادم اما  نمی&amp;zwnj;دانم چرا اضطراب مبهمی به دلم افتاده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز خواستگاری نمی&amp;zwnj;خواستم  لباس نو بپوشم نمی&amp;zwnj;خواستم کسی بفهمد دل توی دلم نیست. اما مادرم پایش را کرده بود  توی یک کفش که باید کت و شلوار طوسی&amp;zwnj;ام را بپوشم. می&amp;zwnj;گفت: مادرجون من جلوی خانم  اسعدی آبرو دارم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چند روز گذشته آن قدر از شخصیت خانم اسعدی گفته بود  که یک بار به خودم جرات دادم. گفتم: مگه قراره برم خواستگاری خانم اسعدی؟ که پدرم  بر خلاف معمول با صدای بلند خندید اما مادرم با اخم جواب داده بود: دختر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواهی  مادرش را ببین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم سبد بزرگی از گل&amp;zwnj;های ارکیده گرفت، که پیدا بود باید  خیلی گران باشد حتی سر این قضیه میانشان جر و بحثی هم درگرفت. پدرم حرف درستی  می&amp;zwnj;زد: ما که نباید خودمونو چیزی که نیستیم، نشان بدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریده؛ خواهرم هم  حرفش را تایید کرد.&lt;br /&gt;فریده گفت: مامان وضع ما خیلی هم خوبه اما اصلا معنی نداره  که از همین اول... بعد توقعاتشون می&amp;zwnj;ره بالا.&lt;br /&gt;مادرم به فریده چشم غره&amp;zwnj;ای رفت و  تند گفت: مرجان جون تو پر قو بزرگ شده اما چشمش دنبال مال و منال نیست! و تا وقتی  به نیاوران برسیم هیچ کدام حرفی نزدیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه آنها بزرگ&amp;zwnj;تر و مجلل&amp;zwnj;تر از آن  بود که گمان می&amp;zwnj;کردم. منزل ویلایی با سقف کج شیروانی و یک حیاط پر از گل رز با تاب  و آلاچیق. سبد گل توی دست&amp;zwnj;هایم سنگینی می&amp;zwnj;کرد همین طور عرق می&amp;zwnj;&amp;zwnj;ریختم با این&amp;zwnj;که هوا  اصلا گرم نبود. دم در وقتی خواستیم کفش&amp;zwnj;هایمان را دربیاوریم خانم اسعدی که زنی درشت  اندام و خوش&amp;zwnj;چهره بود، گفت: منزل خودتونه بفرمایین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سالن آیینه&amp;zwnj;کاری  نشستیم و خدمتکار برایمان چای و شیرینی آورد. مادرم با خانم اسعدی مدام حرف  می&amp;zwnj;زدند، از استعفای فلانی از اضافه&amp;zwnj;کارو... و من معذب&amp;zwnj;تر از آن بودم که به آینده  فکر کنم، نمی&amp;zwnj;دانستم دوستانم هم چنین مراحل زجرآوری را پشت سر گذاشته بودند یا...  حدود 10 دقیقه بعد مرجان به سالن آمد. خانم اسعدی ما را خیلی رسمی به او معرفی  کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در همان نگاه کوتاهی که به او انداختم، دلم لرزید. نمی&amp;zwnj;دانم چه  اتفاقی افتاد. تا قبل از او دخترهایی که این طرف و آن طرف می&amp;zwnj;دیدم نتوانسته بودند  همچین تاثیری روی من بگذارند. شاید با وجود زیبایی حرف مادرم که می&amp;zwnj;گفت او علی&amp;zwnj;رغم  ثروت به پول اهمیتی نمی&amp;zwnj;دهد باعث شد که... نمی&amp;zwnj;دانم... هرچه که بود من همان پسر  خجالت زده و معذب لحظات قبل از آمدن مرجان نبودم و... او دانشجوی تغذیه و پنج سال  کوچک&amp;zwnj;تر از من بود. متین و موقر به نظر می&amp;zwnj;آمد. حتی متوجه نشدم یک بار سرش را بلند  کند و به من نگاه کند. برخلاف تصورم نه مادر من و نه مادر او پیشنهاد نکردند که به  اتاقی دیگر برویم و صحبت&amp;zwnj;های اولیه را بکنیم برخلاف چیزهایی که درباره دوستانم  شنیده بودم. در پایان که بعد از یک ساعت نشستن و صحبت از هر چیزی غیر از عروسی بلند  شدیم و خداحافظی کردیم یک دفعه متوجه شدم انگار من نیامدم تا کسی را بپسندم، این  آنها هستند که باید من را بپسندند. قبلا هیچ وقت در موقعیتی اینچنینی قرار نگرفته  بودم. برای همین زانویم به لبه میز گرفت و نزدیک بود فنجان چای به زمین  بیفتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ماشین، فریده آرام و شمرده نظرش را اعلام کرد: انگار از دماغ فیل  افتاده بودند.&lt;br /&gt;مادرم به او گفت: چیه فریده؟ چرا می&amp;zwnj;خوای زندگی داداشتو به هم  بریزی؟&lt;br /&gt;فریده هم متقابلا جواب داد: من به هم می&amp;zwnj;ریزم یا شما؟... چرا اصلا حرف  عروسی رو پیش نکشیدین؟ مگه ما رفته بودیم عید دیدنی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- تو اینا رو  نمی&amp;zwnj;شناسی. خیلی خونواده سطح بالائین... جلسه اول خانم اسعدی بهم گفته بود رسمشون  نیست از این حرفا بزنن.&lt;br /&gt;- به حق چیزای ندیده و نشنیده! رسمه یا خودشون ابداع  کردن؟&lt;br /&gt;همه ساکت و منتظر شنیدن نظر من بودند و نگاه پدرم که در صندلی جلو کنارم  نشسته بود بدجور روی صورتم سنگینی می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;آب دهانم را قورت دادم و با جراتی که  در خودم سراغ نداشتم، گفتم: من... من موافقم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم می&amp;zwnj;آید تا دو روز بعد که  مادرم با من صحبت کرد، نه غذای درست و حسابی خوردم و نه خوب خوابیدم. احساس می&amp;zwnj;کردم  نمی&amp;zwnj;توانم جلوی احساسی را که در دلم شکفته بود، بگیرم. به جای تصاویر خوب و امیدوار  کننده از ازدواجم با مرجان مدام فکر می&amp;zwnj;کردم جواب آنها منفی است. سطح خانوادگی آنها  خیلی بالاتر از ما بود مگر درآمدم چقدر بود که او بخواهد با من زیر یک سقف زندگی  کند آن هم من که نمی&amp;zwnj;خواستم دستم را جلوی پدرم دراز کنم و می&amp;zwnj;خواستم روی پای خودم  بایستم، اصلا شاید خانم اسعدی به اصرار مادرم از روی دوستی گفته بود خانه&amp;zwnj;شان برویم  و حالا هم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مادرم که چشم&amp;zwnj;هایش از خوشحالی برق می&amp;zwnj;زد گفت: پنجشنبه شب  خانم اسعدی ما را به منزلشان دعوت کردند تا هم من با مرجان صحبت کنم و هم بیشتر  آشنا شویم. آن جا بود که اعتماد به نفس از دست رفته&amp;zwnj;ام را دوباره پیدا کردم. آنها  از اول من را پسند کرده بودند با این&amp;zwnj; که می&amp;zwnj;دانستند وضعیت مالی خوبی ندارم اما تحت  تاثیر چیزهایی دیگر قرار گرفته بودند، مثلا نجابت، مردانگی و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که به  آن روزها فکر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کنم، می&amp;zwnj;بینم حسابی به خودم مغرور شده بودم. بله جواب آنها غیر از  مثبت چیز دیگری نمی&amp;zwnj;توانست باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز مهمانی که برای شام هم دعوت بودیم، من  و مرجان نیم&amp;zwnj;ساعت در اتاق او با هم صحبت کردیم. من متوجه شدم او حتی زیباتر از آن  است که روز اول به نظرم آمده بود، چشم و ابروی مشکی، مهربان، خانمی و متانت از سرتا  پایش می&amp;zwnj;ریخت. گفت که خیلی خواستگار دارد (با زیبایی او اصلا بعید نبود) گفت: برایش  مردانگی و اخلاق مرد مهم است، نه پول و دارایی&amp;zwnj;اش (خوشحال بودم) اما گفت: برایش  خیلی اهمیت دارد که مرد زندگی&amp;zwnj;اش به خاطر او چه کارها می&amp;zwnj;کند. (حاضر بودم هرکاری  بکنم) آن شب خاطره&amp;zwnj; انگیزترین شب زندگی&amp;zwnj;ام بود. شام عالی بود و همه چیز خوب پیش  رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;بعد از آن شب، من و مرجان چند بار با هم بیرون رفتیم. برای  این&amp;zwnj;که نشانش بدهم به خاطرش حاضرم چه کارها بکنم او را به رستورانی گران&amp;zwnj;قیمت بردم  و حسابی ولخرجی کردم. به خودم می&amp;zwnj;گفتم؛ برای او پول مهم نیست اما به هرحال در آسایش  و رفاه زندگی کرده است و من باید برای او همه چیز را فراهم کنم که در آینده حسرت  زندگی در خانه خودش را نکشد. در صحبت&amp;zwnj;هایمان بیشتر با خلق و خوی هم آشنا می&amp;zwnj;شدیم  اما من فقط متوجه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شدم با این&amp;zwnj;که کار ما دارد کم&amp;zwnj;کم به سرانجام می&amp;zwnj;رسد اما خیلی  دور از دسترس به نظر می&amp;zwnj;آید و هر کاری به عقلم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رسید کردم. با یکی از دوستانم  مشورت کردم در هر بار دیدن برایش عطر و گل می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خریدم. که او فقط با یک مرسی خشک و  خالی آنها را قبول می&amp;zwnj;کرد. تازه داشتم معنی زندگی را می&amp;zwnj;فهمیدم، من و او در کنار هم  زندگی خوبی پیدا می&amp;zwnj;کردیم مثل بقیه دوستانم محصول زندگی&amp;zwnj;مان را درو می&amp;zwnj;کردیم، اما  با این حال معنی واقعی ازدواج هنوز برایم مبهم بود گرچه آن قدر احساس خوشبختی  می&amp;zwnj;کردم که نمی&amp;zwnj;خواستم به چیز دیگری فکر کنم. همه چیز خوب پیش می&amp;zwnj;رفت و ما به وصال  هم می&amp;zwnj;رسیدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند شب بعد که مادرم مطرح کرد مهریه را هزار سکه طلا در نظر  بگیریم. من حتی اعتراضی نکردم آن قدر سرمست موفقیت بودم که حتی گفتم سه هزار تا هم  برای مرجان کم است. اما لبخند روی لب&amp;zwnj;های من و مادرم با دیدن اخم و چهره بق کرده  فریده و پدرم روی لب&amp;zwnj;ها خشک شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریده گفت: شما دو نفر اصلا معلوم است  چه&amp;zwnj;تان شده؟ &amp;zwnj;&lt;br /&gt;پدرم که به ندرت عصبانی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شد با صورتی برافروخته از اتاق بیرون  رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر همین جریان برای اولین بار دیدم که بین پدرو مادرم دعوا راه افتاد  آنها که در تمام این سال&amp;zwnj;ها به هم تو نگفته بودند سر هم فریاد کشیدند و پدرم مستقیم  مخالفتش را اعلام کرد: گفت: چرا داری دستی دستی این بچه رو بدبخت می&amp;zwnj;کنی... خانم  اسعدی مگه کیه که این قدر سنگش را به سینه می&amp;zwnj;زنی؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم داد زد: کیه؟  استخون دارن با این همه خواستگار حاضر شده دختر به ما بده، منت سرما گذاشته ما  نباید کاری واسش بکنیم؟ که آبروشون حفظشه؟ که سرشکسته نشن... تازه داریم برای حیثیت  پسر خودمون می&amp;zwnj;کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار هوش و حواسم را از دست داده بودم. دلم می&amp;zwnj;خواست  هر چی مرجان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گفت همان می&amp;zwnj;شد و این گونه هم شد، او دوست داشت جشن ازدواج مفصلی  می&amp;zwnj;گرفتیم، یک بار که به خانه&amp;zwnj;مان آمده بود، احساس کردم که جور خاصی به اسباب و  اثاثیه&amp;zwnj;مان نگاه می&amp;zwnj;کند، از این رو زیر بار قرض رفتم و خانه پدری را رنگ کردم و  مبلمان نو تهیه کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزها به سرعت گذشتند و من خودم را در محضر دوش به دوش  مرجان دیدم. مادرم با رنگی پریده مرا به کناری کشید و گفت که خانم اسعدی گفته چون  دایی مرجان از امریکا به خاطر او آمده و آبرو دارند همین طور ظاهری بگوییم هزارو  پانصد سکه اما در دفتر همان پانصد تا را بنویسیم. من نمی&amp;zwnj;دانم عقلم را از دست داده  بودم که وقت نوشتن مهریه با صدای بلند اعلام کردم دو هزارسکه مهر مرجان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کنم و  بی&amp;zwnj;توجه به چهره&amp;zwnj;های رنگ پریده فریده و پدرم دفتر را امضا کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما  نمی&amp;zwnj;دانم چرا از آن روز به بعد رفتار مرجان یک دفعه عوض شد بدون هیچ پرده&amp;zwnj;پوشی گفت  باید حق طلاق را هم به او بدهم. کمتر سعی می&amp;zwnj;کرد مرا ببیند، وقتی می&amp;zwnj;دید از رفتار  فریده و حتی مادرم ایراد می&amp;zwnj;گرفت. به من می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گفت چرا این قدر بلند می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خندم یا چرا  توی انتخاب رنگ لباسم دقت نمی&amp;zwnj;کنم. چرا کارم جای بهتری نیست چرا پدرم مدام اخم  می&amp;zwnj;کند و بهتر است بعد از جشن عروسی کاملا با همه قطع رابطه کنیم. دنبال خانه که  بودم هر بار، هر جایی را که انتخاب می&amp;zwnj;کردم ایراد می&amp;zwnj;گرفت یکی آفتاب&amp;zwnj;گیر نبود و  دیگری طبقه آخر بود... آخر گفت چه طور است اصلا &amp;zwnj;در خانه خودشان با مادرش زندگی  کنیم؟ هم مادرش تنها نمی&amp;zwnj;ماند هم جای آبرومند می&amp;zwnj;&amp;zwnj;مانیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من برای این&amp;zwnj;که او  را از دست ندهم با هر چه می&amp;zwnj;گفت موافقت می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کردم. اما پنهانی سیگار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کشیدم. از  چند تا از دوستانم پول قرض گرفتم و برایش انگشتر و گوشواره خریدم اما یاد مراسم  عروسی که می&amp;zwnj;افتادم، پشتم می&amp;zwnj;لرزید پول زیادی نداشتیم و آنطور که مرجان برنامه&amp;zwnj;ریزی  کرده بود کم کم پانزده میلیون خرجمان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شد مجبور بودم قرض کنم. دیگر یادم  &amp;zwnj;نمی&amp;zwnj;آید روزها چه طور می&amp;zwnj;آمدند و می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رفتند. با شریکم حرفم شد و از محل کار بیرون  آمدم. مرجان پیشنهاد کرد همراه دایی&amp;zwnj;اش به آمریکا برویم یا توی شرکت عمویش کار کنم.  گیج و منگ بودم. فقط احساس می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کنم از آن کسی که بودم خیلی فاصله گرفته&amp;zwnj;ام و فریده  یک روز ظهر به اتاقم آمد و همین مسئله را خاطرنشان کرد. گفت: فرشید اصلا متوجه شدی  چی به روز خودت آوردی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لاغرشده بودم و زیر چشم&amp;zwnj;هایم گود افتاده بود.&lt;br /&gt;-  این چه زندگیه فرشید اون داره مدام تو رو تخریب می&amp;zwnj;کنه بعد تو...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمه تخریب  توی گوشم زنگ زد. فریده راست می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گفت این دقیقا همان اتفاقی بود که داشت برای من  می&amp;zwnj;افتاد. من از شخصیت اصلی&amp;zwnj;ام دور شده بودم، چون همه کارهایم به نظر مرجان غلط  بود، او مرا تخریب می&amp;zwnj;کرد تا به چیزهایی که می&amp;zwnj;خواست برسد و من هم به خاطر علاقه&amp;zwnj;ای  که به او داشتم قبول می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریده وقتی سکوت مرا دید پدرم را صدا کرد.  آنها مدام حرف می&amp;zwnj;&amp;zwnj;زدند توی صحبت هم می&amp;zwnj;پریدند تا مرا متوجه وضعیتم کنند. این طور  که آنها می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گفتند من مردی تخریب شده بودم که به جای رشد کردن در این مدت کم، توی  مرداب فرو رفته بودم. این معنی واقعی ازدواج بود؟ این بود معنی آسایش و دروی محصول  زندگی؟ &amp;zwnj;زندگی که هنوز شروع نشده بود، این بلا را سر من آورده بود اگر شروع می&amp;zwnj;شد  چه نتیجه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;داد؟ مرجان که مدام مرا تخریب می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کرد تا از نو چیزی که می&amp;zwnj;خواست از  من بسازد اگر من همان چیزی که او می&amp;zwnj;خواست نمی&amp;zwnj;شدم چه کار می&amp;zwnj;کرد؟ رهایم می&amp;zwnj;کرد؟  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر همان روز خجالت را کنار گذاشتم و پای تلفن به توصیه فریده و پدرم به  مرجان گفتم که بهتر است با هم صحبت جدی داشته باشیم. من او را دوست داشتم اما دوست  داشتن او این بلا را سرمن آورده بود! کاملا متوجه شدم که مرجان از نوع برخورد من جا  خورد، اما سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد. حتی گفت فریده مرا پرکرده است؟ بعد  هم در عرض پنج دقیقه از این&amp;zwnj; که مطابق میلش رفتار نکرده بودم و به خودم جرات داده  بودم در برابرش بایستم آن قدر ناراحت شد که گوشی را گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا چند روز بعد  که مدام با خودم کلنجار می&amp;zwnj;رفتم چه کار کنم؟ راه درست چیست، با چند تا از دوستانم  صحبت کردم به نظرم رسید به اندازه ده سال پیر شده&amp;zwnj;ام. مرجان به تلفن&amp;zwnj;هایم جواب  نمی&amp;zwnj;داد. مادرم یک روز عصبی و برافروخته از سرکار آمد که چی شده و من چه کردم و چرا  دارم همه چیز را به هم می&amp;zwnj;ریزم... شب در خانه ما قیامتی به پا شد که بیا و ببین. من  مثل آدم&amp;zwnj;های مسخ شده فقط ناظر همه چیز بودم، بدون این&amp;zwnj;که بتوانم کاری بکنم. احساسم  جریحه&amp;zwnj;دار شده بود. یک کلمه حرف من که مطابق میل مرجان نبود زندگی مرا به مرزی  باریک کشانده بود. پدر، مادرم و فریده به جان هم افتاده بودند و فریاد می&amp;zwnj;&amp;zwnj;زدند...  خانواده&amp;zwnj; از هم پاشیده شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آخر همان هفته اتفاقی افتاد که نباید  می&amp;zwnj;افتاد فهمیدیم که مرجان مهریه&amp;zwnj;اش را اجرا گذاشته است دوهزار سکه طلا. حکم جلب من  را گرفته بود، مادرم را همان غروب به خاطر گرفتگی قلب به درمانگاه بردند و به نظرم  رسید پدرم بیست سال پیر شد. فریده گریه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کرد: چه قدر بهتون گفتم گوش نکردین...  چرا؟ &amp;zwnj;چرا؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرجان در روز دادگاه به قاضی گفت: من اصلا دوستش نداشتم، به  اصرار مادرم با&amp;zwnj;هاش عقد کردم و می&amp;zwnj;خواستم ببینم برای من چی کار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند، که  نکرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حرفش آخرین ضربه را به شخصیت من وارد کرد. خرد شده و ناامید بودم  اما با این حال عصبانی شدم و داد و فریاد کردم. گفتم دوستش دارم و طلاقش نمی&amp;zwnj;دهم.  مثل آدمی بودم که دارد غرق می&amp;zwnj;شود، اما به یک پر می&amp;zwnj;آویزد. تا به خودم بیایم پشت  میله&amp;zwnj;های زندان بودم با آینده&amp;zwnj;ای تاریک و مبهم، با خانواده&amp;zwnj;ای دردمند و مضطرب با  این سوال که این چه طور زندگی بود که دو نفر به جای این&amp;zwnj;که با هم همه چیز را بسازند  هرچه را که دارند نابود می&amp;zwnj;کنند. آیا تخریب راه زندگی است؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;نظر فراموش نشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6274617/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6274617</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Feb 2011 12:36:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان کوتاه حمید</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ی&lt;span style="color: #808080;"&gt;ه داستان خیلی خوشگل گذاشتم حتما بخونید داستان زندگی یک زن و شوهره با حاله &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #808080;"&gt;نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;span style="background-color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و  با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه  به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی  مانند حمید را پیدا کنم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط  زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جمله&amp;zwnj;ای بود که پدرم بعد از  چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعایت  تمام آداب و&amp;nbsp; رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را  شروع کردیم . حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از  القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم " و " عشقم " و &amp;hellip; استفاده می کرد و تمام سعی  خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد .  همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و  حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر  عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه  توانسته بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر  انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجیدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای  آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او  می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می خواستم که مرا به  گرانترین رستوران شهر ببرد . روز دیگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نیمه رها  کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز  دیگر خودم را به مریضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد  .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می  داد . او آنقدر مطیع و رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می  تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را  پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می  کند . "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از  این جمله من ناراحت شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر  صحبت را عوض کرد .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من  جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی  وگفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم . آن شب حمید گفت : " عشق  موجود حساسی است واز اینکه کسی به او شک گند و مهمتر از اینکه کسی او راامتحان کند  بدش می آید . "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و  مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصیت است ومن موجودی بسیار برتر و  والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان وی  جگر می گذاشتم و به حمید " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و زندگی  باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به  جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر برای برآوردن آرزوهایم تلاش  می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد . کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه  اش از خواب بیدار نمی شدم وشبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از  رستوران سفارش شام دهد .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل  می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می  نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فامیل به  این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از خود می  راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به  دنیا آوردم . دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت . دوران بار  داری ودو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب بدن من دیگر  آن ظرافت وجذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب این اتفاقات  میدانستم . به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من می توانستم مدت بیشتری  زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید  هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی  دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از  پسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این  محبت بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست . بعد برایش گفتم که فکر نمی  کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود . حمید  مدتها به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قید  وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه  هایش بیشتر می شد جسارت وزیاده روی من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیشتر می شد .  دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی  حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر کردم و وقتی او در  مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و  بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان  به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم  در وجودش باشد . پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به  مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حمید  خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او  انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر  عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها  ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می&amp;zwnj;رفت پسر عمو با لبخندی که  معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی&amp;zwnj;کرد  حتما از او خواستگاری می&amp;zwnj;کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع  می&amp;zwnj;کردم."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و  تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه  ای مثل حمید شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;جمله ی من آن قدر بی&amp;zwnj;شرمانه و توهین آمیز بود که  سکوتی سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت . حمید مردی که همیشه  برای من سمبول بی&amp;zwnj;عرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه&amp;zwnj;هایش به سمت  عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و شوریده نبودخطاب  به من گفت : " هنوز دیر نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی  بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند ! "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و  رفت . پسر عمویم از سویی به خاطر گفتنداین جمله سرزنشم کرد واز سوی دیگر از اینکه  همسرم اینقدر کم ظرفیت است مرا تحقیرنمود . او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی  ها بسیار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل من نباید  فردی چنین کم ظرفیت باشد . اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرین بار عشق زندگیم  را امتحان کرده ام .اینباردر این امتحان شکست خورده بودم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید  ندیدم . روز بعد به شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست  مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای  پس اندازش را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید  در غیاب من به منزل آمده و وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر  جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته  بود . هیچ کس ا زاو سراغی نداشت واین برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حمید  شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهمیدن  اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای  همیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم مبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار  بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد .  به خط حمید در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در  این امر اختیار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم  است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم .  حمید نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند وآنرا  مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته  باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حمید ! "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او  خواستم آدرس محل سکونت حمید ویا لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک  ثابت کرد که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او  سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته  بود وهنوز هیچ اثری از حمید پیدا نکرده بودم. شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را  می دیدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به  یادحرفهای او می افتادم که می گفت : " انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند  همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان  ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان  حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی  از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر  چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم . حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی  را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ریخت . تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای  من پول بفرستد . در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاش  می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار  فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار  با احترام و بزرگی از او یاد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از  کشور وابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا  بلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به  عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند . پسر عمو برای اینکه قدری از محبوبیت حمید  در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی  توانم تو را به همسری خود بپذیرم . اینکه توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل  سر کنی خود نشاندهنده این است که شایسته زندگی بامن نیستی ! "&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را  بلند کردم و گفتم: "حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و  استوار افتخار می&amp;zwnj;کنم. او دارد مرا امتحان می&amp;zwnj;کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت  امتحان را ندارم سر و کله اش پیدا می&amp;zwnj;شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل  بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می  دهم!"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;پسر عمو دیگر با من حرف نزد . عمو جان و  فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگین تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل  خودم باز گشتم . منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود حمید وبچه ها نبود . اما با همه  اینها احساس خوبی داشتم . اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می  کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق  عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولین بار احساس کردم که در حق حمید وعشق  پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را درک کنم . ساعتها در  تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند. دیگر  اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم  می&amp;zwnj;آمد و می&amp;zwnj;خواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا  گرفتم. نامه&amp;zwnj;ای به حمید نوشتم و از او به خاطر بی&amp;zwnj;وفایی و بی&amp;zwnj;مهری&amp;zwnj;هایم تقاضای عفو  نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبت&amp;zwnj;های او را جبران  کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و  منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به  منزل بازگشتم. و عکس مشترک حمید و بچه&amp;zwnj;ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابیدم. ده  روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به  نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچه&amp;zwnj;ها چشم به در دوختم. بیست روز  بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری  کردند . اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و  اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر  ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به  احتمال زیاد روش خطرناک&amp;zwnj;تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث  شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او  نامه ای آورد به این مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ایده آل وآرمانی ات را دوباره  شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچه&amp;zwnj;ها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم.  بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این امتحان  شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم  ادامه دادم . به شدت ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد .  چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود  . مرگ را به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم .  بله حمید حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با این تفاوت که  اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذایم  گذشت . شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید و بچه&amp;zwnj;ها در یک سانحه رانندگی  کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز  بعد دلم نمی&amp;zwnj;خواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که  روی پیشانی ام کشیده می شد وموهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم  باز کنم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با  دستمال خیس در دهانم آب می ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که  کنارم روی تخت دراز کشیده اند و خوابیده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید  لبخندی زد و گفت: "اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم.  نه!؟"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #888888;"&gt;&lt;strong&gt;نظر یادتون نره ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6274545/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6274545</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Feb 2011 12:28:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قطار</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;قطار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نیمکتی بی  خیال هیاهوی مسافران و عابران.شنید که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنید اما  حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال گردنش بود.&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;قطار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نیمکتی بی  خیال هیاهوی مسافران و عابران.شنید که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنید اما  حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال گردنش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در راه که می دویدتکرار صحنه آخر،تصویر او بودکه می رفت تا تنهایی را به  آغوش نگرانش باز گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- بمان!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- نمی توانم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- رفتن تو چیزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- نمی توانم! همیشه همین را می گویی اما هیچ گاه چیزی حل نشده&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- ولی آخر من و تو...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- من تصمیمم را گرفته ام؛می روم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تصویر آخرین نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- پس بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرمت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرین  چیزیست که در دنیا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در موج اشک و هق هق گریه گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- باشد ،باشد دیگر نمی نویسم،قول می دهم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- نمی توانی!می نویسی،می نویسی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- دستم بشکند اگر دیگر قلم در دست گرفتم.نمی نویسم! بمان!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- صد بار گفتی ،باز نوشتی . دیگر...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود  بیاید رفته بود.در راه که می دوید نفس نفس می زد. به ایستگاه که رسید سوار شده  بودند. نشست روی نیمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرین چیزی که  برایش مانده بود را از دست داده بودو حال دیگر...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نگاه خشمگینی به دستش انداخت و نگاه خشمگین تری به نیمکت چوبی. لحظه ای  بعد که به هوش آمد در بیمارستان بود با دستی وبال گردنش. دیگر ننوشت.نمی دانم دیروز  بود یا سالها قبل. به هر حال دیگر ننوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;سکوت که دوباره ایستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که  بیایدو بنشیند روی نیمکت سبز رنگ&amp;nbsp;پریده و به آسمان خیره شود،مسافران که جا به جا  شدند اندکی بنشیند و بعد برود. کار هر روزش بود.چیزی در این سالها تغییر نکرده بود.  تا آن روز که او را دید . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش  برای اولین بار بعد از این همه سال یکهو پایین ریخت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- مادر! بنشینیم روی این نیمکت؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- پسرم ، زود تر برویم بهتر است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- نه مادر بنشین،&amp;nbsp;من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چیزی در  دفترم بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پسرک دفتر کوچکی از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- باشد پسرم.بنویس! مثل اینکه این نوشتن هیچ گاه مرا رها نمی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شاید ثانیه ای  یا دقیقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی&amp;nbsp; به دفتر&amp;nbsp;پسرک خیره شدند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;((قطار می رود. تند می رود. اما در ایستگاه ها می ایستد.قطار همیشه حرکت  نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ایستد.وقتی که در ایستگاه دو قطار به هم می  رسند خیلی قشنگ است. من خیلی دوست دارم.))&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پسرک آستین مادرش را&amp;nbsp; کشیدو با هیجان گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- مادر ،مادر، به هم رسیدند ،به هم رسیدند!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- بله پسرم . رسیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- مادر یادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- بله پسرم می نوشت.خیلی هم زیبا می نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- پدرم راجع به قطار هم&amp;nbsp; چیزی نوشته بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- بله پسرم نوشته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- برایم بگو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- باشد . می گویم:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;((قطار زندگی من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از این سیاه چاله سنگی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;عبور خواهد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و خواهد برد ترا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به سرزمین یاس و رازقی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;قطار عمر من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تویی!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;...))&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در این  لحظه صدای مرد ادامه داد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;((و تو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مسافر همیشه این قطار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خواهی ماند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تو را به جشن ماه و خورشید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در یک روز خواهم برد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بمان کنارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;که این قطار هرگز...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;چشمان زن از اشک لبریز شد و هق هق گریه امانش نداد . خودش را در بغل مرد  انداخت و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرین چیزی بود که در دنیا برایش  مانده بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غریبه را با بهتی بیشتر و زن  تنها در هق هق گریه اش می گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- من را ببخش، من را ببخش.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- من دیگر ننوشتم. در این سالها هیچ گاه قلم در دست نگرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- و من تمام این سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- من دیگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- من را ببخش،ببخش.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکیده بود و خیال بند آمدن نداشت و  زن فقط می بوسیدش و اشک هایش را پاک می نمود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرین باری بود که از آن ایستگاه سوار&amp;nbsp;&amp;nbsp;  قطار شدم و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ایستگاه رد شدید،یک نیمکت رنگ  پریده سبز آنجاست. درست سمت راست ایستگاه. ببینید کسی با دستی وبال گردنش آنجا  نشسته است یا نه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>حسین پولادوند</author>
      <comments>http://dostekhobeshoma.persianblog.ir/comments/376982/6274519/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376982.post-6274519</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Feb 2011 12:25:07 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
