داستان و رمان

داستان و رمان

رمان یاسمین اثری از م . مودب پور
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٩

من این رمان رو کامل در ادامه مطلب نوشتم می توانید در ادامه مطلب کل این رمان رو بخونید حتما در این وبلاگ نظر بدهید ممون میشم اگه هم نظر خصوصی چییزی هست ما در خدمتیم ایمیل هم در کنار صفحه موجود است . اگه هم متنی چیزی دارید میتونم در وبلاگم به اسم خودتون بزارم .


  • فصل اول

کاوه– چرا اینقدر طولش دادی پسر؟

_ ترم تموم شد دیگه حالا کو تا دوباره بچه ها رو ببینم . داشتم ازشون

خداحافظی می کردم . تو چی؟ ! چرا سرت رو انداختی پایین و رفتی؟ یه خداحافظیای، چیزی!

کاوه_ هیچی نگو ! من مخصوصاً رفتم یه گوشه قایم شدم ! به هر کدوم از این دخترا قول دادم که مامانم رو بفرستم خواستگاری شون ! الان همه شون می خوان بهم آدرس خونه شون رو بدن!

تو همین موقع یه ماشین شیک و مدل بالا پیچید جلوی ما و با سرعت رد شد »

بطوری ک ه آب و گل تو خیابون پاشید به شلوار ما . کاوه شروع کرد به داد و فریاد

کردن و مثل زن ها ناله و نفرین می کرد

_اوهوووی... همشیره! حواست کجاست؟! الهی گیربکس ماشینت پاره پاره بشه!

پسر نزدیک بود بزنه بهت ها ! نگاه کن ! تا زیر شلوارم خیس آب شد ! الهی

سیبک ماشینت بگنده ! نگاه کن ! حالا هر کی رد می شه می گه این پسره تو شلوارش

بی تربیتی کرده!

_ می شناسیش؟

کاوه_ همه می شناسنش ! سال اولی یه . خوشگل و پولدار ! به هیچکسم محل نمی

ذاره

! بجان تو بهزاد این مخصوصاً پیچید طرف ما! الهی شیشه ماشینت جر بخوره!

_ نه بابا! انگار فرمون از دستش در رفت.

کاوه گاهی با صدای بلند یه نفرین به اون ماشین می کرد ویه جمله آروم به  من می گفت

بشکنه ! مرده شور اون چشمای حیز « جرینگ » کاوه_ الهی لاستیک ماشینت

ماشینت رو بشوره که زیر چشمی ما رو نگاه نکنه!

_ این چرت و پرتا چیه می گی؟!

کاوه_ مرده شور اون رنگ ماشینت رو ببره که از همین رنگ دو تا زیر شلواری؛ تو

خونه دارم!

«

. خنده ام گرفته بود. اینا رو می گفت و بطرف ماشین دست تکون می داد »

_ پسر چرا اینطوری می کنی؟

کاوه

_ شاید تو آینه مارو ببینه و برگرده!

در همین مو قع اون ماشین ایستاد ودنده عقب گرفت که کاوه دوباره شروع 

 کرد

_ الهی روغن سوزی ماشینت بجونم بیفته ! الهی درد و بلای لنت ترمزت بخوره

تو کاسه سر این بهزاد!

_ لال شی! اینا چیه می گی؟!

«

. دیگه ماشین رسیده بود جلوی ما »

_ سلام. معذرت می خوام که بد رانندگی کردم. یه لحظه حواسم پرت شد.

کاوه

_ ببخشید، پدر شما سرهنگ نیستن؟

_ نه چطور مگه؟

کاوه

_ عذر می خوام، فکر می کنم پدرتون باید یا وزیر باشن یا وکیل.

_ نه، اصلاً!

کاوه

_ خب الحمدلله!

«

: بعد بلند گفت »

_ خانم این چه طرز رانندگی یه؟ ! باباتون م که کاره ای تو این مملکت نیست

که شما اینطوری رانندگی می کنین

! نزدیک بود ما رو بکشی!

«

: آروم زدم تو پهلوش و گفتم »

_ عذر می خوام خانم. این دوست من کمی شوخه.

_ باید ببخشید. اسم من فرنوش ستایشه طوری که نشدید؟

کاوه

_ آب و گل و شل از پر پاچه مون راه افتاد خانم جون!

«

: فرنوش خندید و گفت »

_ شما کاوه خان هستین . بذله گویی شما تو دانشکده معروفه . همه از شوخ

تا فرنوش اینو گفت، صدای کاوه ملایم شد و رنگ » طبعی تون تعریف می کنن

«: عوض کرد و گفت

کاوه

_ من کوچیک شما هستم شما واقعاً! چه خانم فهمیده ای هستین!

_ اسم من بهزاده. اینم کاوه دوستمه.

کاوه

_ هر دو کنیز شماییم!

فرنوش

_ بازم ازتون معذرت می خوام.

کاوه_ فدای سرتون ! اصلاً بذارین من این وسط خیابون بخوابم، شما با ماشین تون

دوسه بار از رو من رد شین ! اصلاً چه قابلی داره؟ چیزی که زیاده اینجا جون

آدمیزاده! اصلاً شما دفعه دیگر خبر بدین تشریف میارین، خودمون و دو سه تا از

بچه های کلاس رو بندازیم جلو ماشین تون

! والله! بی تعارف می گم!

_ بس کن کاوه!

ببخشید خانم

. خیلی ممنون که برگشتید. خوشبختانه اتفاقی نیفتاده.

کاوه_ بعله ! شلوارهامون رو می دیم خشکشویی، گو ر پدر جناق سیه من و پای

بهزادم کرده

! خودش خوب می شه!

«

. فرنوش که ناراحت شده بود از من پرسید »

_ پاتون مشکلی پیدا کرده؟

_ خیر. خواهش می کنم شما بفرمایین.

کاوه_ خیر خانم محترم . ایشون مغزشون مشکل پیدا کرده . حالا لطفاً یه دقیقه

تشریف بیارین پایین، همین جا کوروکی بکشیم ببینیم مقص

ر کیه!

من به کاوه چشم غره رفتم که فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشین اومد »

«

: پایین و گفت

_ از آشنایی تون خوشبختم. حالتون چطوره؟

_ ممنون شما چطورین؟

فرنوش_ شما همین جا درس می خونین، چندین بار شما رو تو محوطه دا نشکده دیدم.

_ منم همینطور. منم شما رو چند بار دیدم.

کاوه_ انگار شکستن جناق سینه من باعث آشنایی شما شد ! فکر کنم اگه من کشته

می شدم شما دو تا با هم عروسی می کردین!

فرنوش دوباره خندید و من چپ چپ به کاوه نگاه کردم که کاوه به فرنوش

 گفت

_ نگاه به چشمای این نکنین! این مادرزادی چشماش چپه!

_ بس کن کاوه خان.

کاوه_ باباجون، این تصادف بزرکی یه ! حتماً باید چهار تا بزرگتر بیان وسط رو بگیرن

شاید کار بکشه به شرکت بیمه زندگی و عقد دا

ئم و عروسی و این حرف ها!

_ کاوه!!

«

: بعد رو به فرنوش کردم و گفتم »

_ خواهش می کنم شما بفرمایید.

فرنوش

_ اجازه بدین تا منزل برسونمتون.

کاوه

_ خیلی ممنون. بهزاد جون سوار شو!

دست کاوه رو که به طرف دستگیره ماشین می رفت گرفتم و به فرنوش »

« گفتم

_ خیلی ممنون. مزاحم نمی شیم. شما بفرمایید.

فرنوش

_ پس بازم معذرت می خوام. خداحافظ!

اینو گفت و سوار ماشین شد و رفت . کاره در حالیکه پشت سر ماشین دستش »

«

: رو تکون تکون می داد گفت

_ خداحافظ بخت پسره الاغ! حیف که در روت باز نکرد!

_ منظورت منم؟

کاوه

_ نه بابا! منظورم الاغه بود! شماکه ماشالله عقل کل ین!

_ بیا بریم. خونه کار دارم.

کاوه_ عذر می خوام، وکیل و وزیر ها ! تو خونه منتظرتون هستن؟ ! والله هر کسی

ندونه فکر می کنه الان از اینجا یه سره باید بری کارخونه بابات و بشینی پشت میز

و به رتق و فتق امور بپردازی ! مرد تقریباً حسابی ! این دختره تو دانشکده دل از همه

برده! هیچکسی رو هم تحویل نمیگیره ! حالا اومده از تو خواهش می کنه که

برسوندت خونه، تو ناز می کنی؟!

«. همونطوری نگاش کردم »

کاوه

_ شناختی؟ دمت رو تکون بده عزیزم!

_ بی تربیت!

کاوه

_ خب چرا سوار نشدی؟! چرا جفتک به بخت خودت می زنی؟

_ اولاً جفتک نه و لگد! در ثانی، چون سوار ماشین نشدم به بختم لگد زدم؟

کاوه_ خب آره دیگه ! آشنایی همنطوری شروع میشه دیگه . بعدشم می رسه به عقد

و عروسی و این حرفا

! دختر به این قشنگی و پولداری! دیگه چی می خوای؟

_هیچی بابا آدم خوش خیال ! اون می خواست جای اینکه، پیچیده بود جلوی ما،

یه جوری تلافی بکنه

. اون وقت تو تا کجا پیش رفتی!

کاوه_ با منم آره؟ نگاه کور شدت رو دیدم ! نگاه اونو هم دیدم ! نخوردیم نون گندم،

بابامون که نونوایی داشته!

_ می آی بریم یا خودم تنها برم؟

کاوه

_ بریم بابا. امروز اخلاقت چیز مرغیه!

راه افتادیم. چند قدم که رفتیم، یکی از دخترهای کلاس از پشت کاوه رو صدا »

«

: کرد و بعد بقیه بچه های کلاس رو هم صدا کرد و گفت

_ بدویید بچه ها! پیداش کردم! بدویین که الان در می ره!

کاوه

_ مگه من کش شلوارم که در برم؟!

«

: همکلاسی مون در حالیکه می خندید، دوباره داد زد »

_ یاالله بچه ها الان فرار می کنه ها!

کاوه

_ بابا مگه دزد گرفتی؟ چرا آبرو ریزی می کنی دختر؟!

_ مگه قرار نبود که همه بچه ها رو آخر ترم بستنی مهمون کنی؟ داری در می

ری؟

کاوه_ به جان تو عادت کردم . از بابام این اخلاق بهم ارث رسیده . از بس بابام از

دست م

أمورای مالیات فرار کرده. منم واسه م عادت شده!

_ بیا بریم، خودتم لوس نکن. مرده و قولش...

کاوه_ کی به شما گفته که من مردم؟ تو این دوره و زمونه مرد کجا بود؟ اگه مرد

پیدا می شد که این همه دختر دم بخت ویلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن که

الهی گره کور بختشون بدست خودم واشه!

کم کم بقیه بچه های کلاس داشتن جمع می شدن . نیلوفر که خودش هم »

«

: دخترپولداری بود گفت

_ بیخودی بهانه نیار کاوه. تا بستنی بهمون ندی ولت نمی کنیم.

کاوه_ اولاً که من از خدا می خوام که شماها ولم نکنین و همیشه تو چنگ شما خانم

ها، اسیر باشم! ولی باور کنین ندارم. از شما چه پنهون چند وقتی که بابام ورشیکست

شده. صبح می خوریم، ظهر نداریم ! ظهر می خوریم، شب نداریم! حالا حساب کن یه

خونواده آبرودار چه سختی رو داره تحمل می کنه ! به خدا قسم که بعضی وقتا شده

که با شورت جلو همه راه رفتم!

نیلوفر

_ اِاِاِ...! قسم خدا رو هم می خوره!

کاوه_ بجون تو که می خوام دنیا نباشه اگه دروغ بگم ! پریروز که رفته بودیم استخر،

با یه مایو اینور اونور می رفتم!

«. بچه ها زدن زیر خنده »

شیدا

_ تا این بستنی رو ندی، ولت نمی کنیم کاوه خان.

کاوه _ باشه می دم ! آخرش اینکه امشب سر بی شام زمین میذاریم دیگه ! اگه

شما راضی می شین که من امشب گشنه سر به بالین بذارم، قبوله می دم اما می

دونم که شما ها خیلی دل رحم تر از این حرفایین!

فرزاد

_ اگه بستنی رو ندی همین الان اینجا یه تحصن راه میندازیم.

کاوه

_ ببینم، شما سند ی، مدرکی، چیزی از من دارین که صحت گفته هاتون رو

ثابت کنه؟

فرزاد _ نشون به اون نشونی که اون روزی که کتابت رو نیاورده بودی قول این

بستنی رو به ما دادی.

کاوه_ برو بابا دلت خوشه! یارو سند محضری را می زنه زیرش، چه برسه به یه

کلوم حرف

! تازه من هیچ روزی کتاب با خودم نمی آرم دانشکده!

مریم

_ خسیس بازی در نیار کاوه. چهار تا بستنی که این حرفا رو نداره.

کاوه

_ من و بابام اگه از این ولخرجی ها می کردیم که پولدار نمی شدیم!

روزبه

_ اصلاً فکرش رو نمی کردم که تو اینقدر گدا باشی!

کاوه _ خب تو اشتباه کردی عزیزم ! اصلاً شغل اصلی من و بابام گدایی یه ! هر

وقت باهامون کار داشتی، یه تک پا سر میدون انقلاب . همین سمت چپ . همون

گوشه کنارا داریم گدایی می کنیم

. ده دقیقه واستی پیدامون می کنی!

«. دوباره بچه ها خندیدن »

شیوا_ کاوه واقعاً خجالت نمی کشی؟

کاوه_ چر ا! اوایل خجالت می کشیدیم . ننه بدبختم که چادرش را می کشید رو

صورتش

! اما بعداً عادت کردیم . یعنی بابام یه شعری برامون خوند که قانع شدیم .

گفت شاعر می گه گدایی کن تا محتا

ج خلق نشی!

مریم

_ بهزاد تو یه چیزی به این خسیس بگو!

_ چرا بهشون قول دادی؟ یاالله، باید واسه شون بستنی بخری.

کاوه

_ الهی قربون اون جذبه مردونت بشم ! چشم بهزاد جون . مرد به این می گن ها !

تا به آدم تحکّم میکنه، دل آدم می لرزه!

بچه ها هورا کشیدن و همگی راه افتادیم طرف یه بستنی فروشی . تا رسیدیم و »

«

: رفتیم تو مغازه نشستیم، کاوه از فروشنده پرسید

_ ببخشید آقا، آلاسکا دارین؟

«

: فروشنده برای اینکه جوابی داده باشه گفت »

_ بعله عزیزم. آلاسکا هم داریم.

کاوه_ ببخشید آقا، شما که اینقدر مهربون ید، اسکمیوهاش رو هم دارین؟

«

: یارو خندید و گفت »

_اسکیمو هم داشتیم، اما نمی دونم کجا رفتن.

کاوه_ من میدونم کجا رفتن. بگم آقا؟

فروشنده_ بگو باباجون

کاوه

_ آقا اجازه! اینجا گرمشون شده رفتن تو فریزر خنک بشن!

«

: صاحب مغازه و بچه ها خندیدن. صاحب مغازه گفت »

_ باور کنین بچه ها . حاضرم این مغازه و هر چی دارم بدم، اما برگردم به سن

شماها!

کاوه_ پدر، اینارو که می بینی بعضی هاشون یه کوه غصه تو دل شون دارن ! دوره

جوونی شما با دوره جوونی ماها فرق می کرده

. به نظر م از این آرزوها نکنی بهتره !

سرت کلاه می ره.

فروشنده

_ راست می گی جوون. ایشاالله که زندگی و دوره شما هم خوب بشه.

کاوه _ یه مثال برات میزنم . دوره شما، اصلاً یادت می آد که هر روز، از خواب

که بلند می شدی بیای جلو پنجره و بخوای بدونی امروز هوا آلوده تر یا دیروز؟

فروشنده_ به والله، اصلاً یه همچین چیزی رو یاد ندارم ! اصلاً ما یه همچین چیزایی

رو نداشتیم

. دوره ما، هوای این تهرون مثل گل پاک و تمیز بود.

کاوه

_ تازه یکی ش رو بهت گفتم!

فروشنده_ تا اونجا که من یادمه، یه ذره دود و کثافت تو این شهر نبود ! تهروون پر

گنجشک و کفتر و چلچله و طوطی و بلبل بود ! صبح تا شب با رفقا می رفتیم دنبال

الواطی!

جمعه به جمعه، یه تومن، پونزده زار می دادیم و می رفتیم سینما و اون فیلمی

رو که دو ست داشتیم می دیدیم و سر راه چهار تا سیخ جگر می گرفتیم و می

خوردیم و نوش جون زن و بچه مون می شد می چسبید به تن مون!

کاوه _ حالا دل مارو آب نکن با اون دوره جوونی ت ! چهار تا بستنی بده، خبر

مرگمون لیس بزنیم بریم دنبال بدبختی و بیچارگی ها مون!

«

: فروشنده زد زیر خنده و گفت »

_همه تون مهمون خودمین ! همینکه منو یاد جوونی م انداختین یه میلیون واسه

ام ارزش داشت

! چند وقتی بود که خنده رو لبام نیومده بود!

«

: بچه ها براش کف زدن و هورا کشیدن که روزبه گفت »

_ بچه ها ببینین این کاوه رو! یاد بگیرین. اینطوری پولدار می شن ها!

کاوه_ یارو هنر پیشه خارجی، یه ساعت ونیم تو فیلم هزار دفعه ملّق میزنه تا دوبار

مردم خنده شون بگیره یه میلیون دلار بهش پول می دن ! حلا یه ساعته دارم متصّل

شما رو می خندونم، چهار تا بستنی نصیبم شده! اینم حسودی داره؟

خلاصه اون روز با بچه ها خیلی خندیدیم . آخرش کاوه به زور پول بستنی ها »

رو داد

. با اینکه صاحب مغازه نمی خواست ازمون پول بگیره.

وقتی از بچه ها خداحافظی کردیم، دو تایی بطرف خونه راه افتادیم.

کاوه_ بیا ! دلت خنک شد؟ ! اگه با ماشین فرنوش خانم رفته بودیم، هم من گیر این

قوم ظالم نمی افتادم و هم تا رسیده بودیم در خونه، فرنوش رو واسه ات خواستگاری

کرده بودم!

_ بابا جون، تو که زندگی منو می دونی . آخه من کجا و فرنوش خانم کجا؟

تموم زندگی م رو که بفروشم پول بنزین ماشین ش نمی شه!

از تو چه پنهون، از اولین بار که امسال تو دانشکده دیدمش، عجیب فکرم رو

بخودش مشغول کرده

! واقعاً دختر قشنگیه! خیلی م سنگین و باوقاره.

ولی خب، آدم نباید زیاد به حرف دلش گوش کنه . اینطوری بهتره . آرزوی

محال نباید داشت

. حتی رویای آدم هم باید در حد خود آدم باشه!

کاوه_ یعنی چی؟ مگه دست خود آدمه؟آدم وقتی از کسی خوشش بیاد، خوشش

اومده دیگه!

_ آره. اگه اون آدم، یکی مثل تو باشه، آره. امثال شماها تو یه طبقه این.

کاوه_ بجان تو اگه ما تو یه طبقه باشیم ! اون خونه اش جایی دیگه س، مام خونه

مون جایی دیگه س!

_ لوس نشو، دارم جدی حرف می زنم.

می خوام بگم اگه یکی مثل تو بره خواستگاری فرنوش، بهش جواب نه نمیدن.

اما آدمی مثل من اصلاً نباید این چیزا حتی به فکرشم بیاد.

از اون گذشته، من اصلاً کسی رو ندارم که بره برام خواستگاری کنه!

کاوه

_ اینکه چیزی نیست. تو فقط لب تر کن بقیه ش...

«

: رفتم توحرفش و گفتم »

_ دیگه حرفش رو هم نزن. ول کن. بگو ببینم تعطیلی رو می خوای چیکار کنی؟

فصل دوم

نیم ساعت بعد رسیدم خونه . تا اومدم تو اتاقم، کتاب هام رو پرت کردم یه گوشه »

و نشستم. سر مو گرفتم میون دستها و به زندگیم فکر کردم.

این کاوه طفلک هم اسیر من شده بود . خونواده اش خیلی پولدار بودن . خودش

یه ماشین مدل بالای خیلی شیکی داشت . اما به خاطر من، یا پیاده یا با اتوبوس می رفتیم دانشکده. یعنی من سوار ماشینش نمی شدم. جلو بچه ها خجالت می کشیدم.

دوست نداشتم فکر کنن که بخاطر پولش باهاش رفاقت می کنم.

پدر من، آدم فقیری بود . آدم خوب اما بدشانس! مرد زحمتکشی م بود اما شانس نداشت. دست به طلا می زد مس می شد!

از صبح تا شب کار می کرد و جون می کند آخرش هشتش گرو نهش بود.

مادرمم زن مهربون و زحمتکشی بود.

اونم تا کار خونه و پخت وپز بود که هیچی، این کاراش که تموم می شد، بیچاره

می رفت سراغ اضافه کاری.

همیشه خدا دستش به یه چیزی بند بود . یا قلاب بافی می کرد یا بافتنی می بافت یا هزار تا کار دیگه. مثلاً می خواست یه گوشه خرج خونه رو جور کنه.

خلاصه این پدر و مادر سخت کار می کردن که یه جوری چرخ رندگی رو بچرخونن اما چرخ زندگی ما چهار گوش بود و بابدبختی می گشت.

یه خونه نقلی و قدیمی داشتیم که اونم ارث پدربزرگم بود و یه ماشین که عصای دست بابام بود و سالی به دوازده ماه گوشه تعمیرگاه.

یه روز که کارد به استخوون بابام رسید، کوچ کردیم . در خونه مون رو کلون کردیم و راهی جنوب شدیم.

پدرم می گفت تا حالا هر کی رفته جنوب، بار خودش رو چند ساله بسته و برگشته.

اون وقت ها من سال آخر دبیرستان بودم.

یاسمین

م.مودب پور

فصل سوم

 

خسته رسیدم خونه . بهتر دیدم کمی استراحت کنم بعد وقتی بیدار شدم فکر ناهار »

باشم پس گرفتم خوابیدم ساعت چهار بود که بیدار شدم . اول یه دوش گرفتم که

سر حال بیام.

حمام خونه توی راه پله ها بود . البته منظور از حمام یه اتاقکِ یک متر دو هفتاد

و پنج سانتیمتر با یک دوش بود . خلاصه بعدش به فکر ناهار افتادم که موکول شده

بود به عصر.

دو تا تخم مرغ درست کردم و با خنده خوردم . یاد حرفهای کاوه افتاده بودم .

بعد چون تلویزیون نداشتم رادیو روشن کردم و همونطور که دراز کشیده بودم گوش

می کردم، نیم ساعتی نگذشته بود که زنگ زدن . گفتم حتماً کاوه س، اماوقتیدرروواکردمدیدمفرنوشپشتدرایستادهویهتیکهکاغذکهاحتمالاًآدرسمنبودتودستشه.

فرنوش_ سلام بهزاد خان. مزاحم که نشدم؟

_ سلام. حالتون چطوره؟ خواهش می کنم چه مزاحمتی.

فرنوش کمی دست دست کرد . انتظار داشت که دعوتش کنم تو اتاقم که »

«: مخصوصاً نکردم بعد از لحظه ای که برای من مثل یک سال بود گفت

فرنوش_ اومده بودم ازتون تشکر کنم

_ چیز مهمی نبود.

فرنوش_ چرا، اگر خدای نکرده اتفاقی برای آقای هدایت می افتاد مسئله خیلی

پیچیده می شد.

_ خدا رو شکر که همه چیز بخیر گذشت.

فرنوش_ مهمون داشتید؟

_ نخیر، تنها بودم. داشتم رادیو گوش می کردم.

فرنوش_ چه خوب. برنامه های رادیو خیلی خوبه.

_ به زیادم خوب نیست . اگه رادیو گوش می کنم بخاطر اینه که تلویزیون

ندارم. بقول معروف خونه نشینی بی بی از بی چادری یه!

«: کمی مِن مِن کرد و انگار روش رو سفت کرد و گفت »

فرنوش_ نمی خواهین دعوتم کنید تو خونه تون؟

«. نگاهی بهش کردم و از جلوی در کنار رفتم »

_ خونه که چه عرض کنم. یه اتاق دارم اندازه یه قوطی کبریت!

پشت در کفش ه اشو در آورد و اومد تو و با نگاهی کنجکاو شروع به نگاه »

«. کردن در و دیوار کرد

فرنوش_ اتاقتون خیلی قشنگه.

«: نتونستم خودم رو نگه دارم. زدم زیر خنده و بعد گفتم »

_ معذرت می خوام . خیلی خنده م گرفت. تعریف خوبی بود ولی به اینجا نمی

خوره.

ببخشید کجایِ این اتاق قشنگه؟

رفت روی تنها صندلی که داشتم نشست و کیفش رو کناری گذاشت و »

«: گفت

_ اولاًهمهجاتمیزومرتّبه. با اینکه من سر زده اومدم ولی پیداس که خیلی با

نظم هستید . بعدش هم با اینکه وسایل کم و ساده ای دارید خیلی با سلیقه اونهارو

چیدید. رنگ اتاق و پرده ها هم با همدیگه هارمونی داره . روی میزتون هم شلوغ و

بهم ریخته نیست. جائی هم گرد و خاک نشسته.

_ خیلی ممنون. تا حالا اینطوری بهش نگاه نکرده بودم. امیدوارم کردین.

فرنوش_ مگه نا امید بودید؟

_ به. اماتاحالااینچیزهائیروکهشماگفتیدتوایناتاقندیدهبودم.

فرنوش_ اتاق یه چهار دیواریه . چیزهائی که درونش هست اون رو قشنگ یا زشت

می کنه!

حرف دو پهلوئی بود . تا این لحظه درست بهش نگاه نکرده بودم . یعنی از نگاه »

کردن به چشمانش وحشت داشتم . امروز خیلی خوشگل شده بود. چشمهای قشنگ،

قد بلند . موهای مشکی بلند صدای دلنشین، حرکات سنگین و باوقار . خلاصه با تمام

مهماتوسلاح زنانه به جنگ من اومده بود . عطر خوشبوئی که استفاده کرده بود

آدم رو یاد جنگل و بهار و آبشار و این چیزها می انداخت تازه متوجهشدمکهمدتی«. یه دارم نگاهش می کنم

_ ببخشید الان چائی دم می کنم. آبجوش حاضره.

فرنوش_ تمامِ این کتابها رو خوندید؟

_ سرگرمی من کتاب خوندنه.

فرنوش_ با این درس های زیاد و سنگین چطوری وقت کردید اینهمه کتاب

بخونید؟ شنیدم که رتبه اولکلاسرودارید!

_ چون تنهام، کاری ام ندارم و تلویزیونی ام در کارنیس ت، پس می شینم و هی

درس می خونم.

فرنوش _ آدم خود ساخته ای هستید . از اون تیپ آدمها که سرنوشت رو

مغلوب می کنن.

_ اینطوری هام نیست که می فرمائید وقتی سرنوشت جنگ رو شروع کنه، خواه

نا خواه باید باهاش جنگید و گر نه من اصولاً اهل جنجال و این چیزها نیستم.

فرنوش_ ولی بعضی هام یعنیاکثرآدمهاتسلیممیشنوخودشونروتوسختیهاولمیدن.

_ ببخشید من اینجا فنجون ندارم، باید براتون توی استکان چائی بریزم . بدتون

که نمی آد؟

«: فرنوش یکی از استکان ها رو برداشت و نگاه کرد و گفت »

_ عجیبه! اینجا همه چیز از تمیزی برق می زنه! خودتون ظرفها رو می شورید؟

_ در مواقعی که خدمتکارها نباشند، بله!!

«. هر دو زدیم زیر خنده »

_ خوب معلومه، تمام کارها مو خودم باید انجام بدم.

فرنوش _ درسته، اما از یک مرد بعیده که اینقدر تمیز و مرتب و با سلیقه باشه .

توی فامیل من به تمیزی و مرتّبی معروفم امااتاق من هم به این تمیزی ونظافت نیست.

_ آخه مادرم زنِ بسیار منظمی بود. شاید از مادرم اینا رو به ارث بردم

فرنوش_ پدر و مادرتون فوت کردن؟

_ سالهاست. تو یه تصادف خارج از تهران.

فرنوش_ هیچ فامیلی چیزی ندارید؟

_ چرا، یکی دو تا از اقوام هستند که باهاشون رابطه ندارم . چایی تون سرد

نشه!

«. مدتی بدون حرف و در سکوت مشغول چای خوردن شدیم »

فرنوش_ کاوه خان انگار شما رو خیلی دوست داره؟

_ دوستان همه به من لطف دارن، کاوه بیشتر.

فرنوش_ شنیدم شما یکی از کلیه هاتون رو به ایشون دادید؟

«. با تعجب نگاهش کردم »

_ جالبه، پس این جنس ظریف می تونه خیلی خطرناک باشه.

فرنوش_ درسته که سال اول دانشگاه باکاوه دعواتون شده؟_ دعوا که نه . حرفمون شد . سر کلاس مرتب شوخی می کرد و نمی ذاشت

استاد درست درس بده، سر همین با هم حرفمون شد و همین اختلاف باعث دوستی

مون شد.

فرنوش_ از اون به بعد دیگه سر کلاس شلوع نمی کنه؟

_ چرا، ولی از اون به بعد نشوندمش پیش خودم و مواظبشم

فرنوش_ شنیدم بعد از دعواتون چند وقتی دانشکده نیومده و شما رفتید سراغش

_ وقتی دیدم دانشکده نمی آد از دوستاش آدرس شو گرفتم و رفتم ببینم چرا

غیبت کرده

فرنوش _ که فهمیدید وضع کلیه هاش خرابه و با تمام ثروتی که دارن نتونستن

کسی رو پیدا کنن که بتونه بهش کلیه بده و به بدنش بخوره و گروه خونی شون یکی

باشه

_ شما که همه چیز رو می دونید چرا از من می پرسید؟

فرنوش_ می خواستم از خودتو بشنوم . برام خیلی عجیبه که یه نفر قسمتی از بدنش

رو به کسی دیگه ای بده.

اونهم در مقابل هیچی!

_ چه چیزی با ارزش تر از این که یک انسان بتونه به زندگیش ادامه بده؟ غیر

از اون، من دوستی پیدا کردم که با دنیا عوضش نمی کنم

فرنوش_ اینم حرفیه. راستی تعطیلات رو چکار می کنید؟

_ راستش اینجا که کاری ندارم، شاید یه سری رفتم جزایر هاوائی!

«: بعد خودم خنده م گرفت و گفتم »

_ چکار دارم بکنم، باید بتمرگم تو همین اتاق دیگه ! یه چایی دیگه براتون

بریزم؟

فرنوش_ نه خیلی ممنون، دیگه باید برم . فقط باید قول بدید که یه شب تشریف

بیارید منزل ما

_ چشم، انشاالله در فرصت های بعد.

فرنوش_ من می تونم بازم اینجا بیام.

اومدم بگم از خدامه که شما هر روز تشریف بیارید اینجا اماحرفمروخوردم»

«: و گفتم

_ اینجا چیزی که برای شما جالب باشه، وجود نداره.

فرنوش_ این رو اجازه بدید که خودم تجربه کنم!!

_ هر طور میل شماست. خوشحال می شم تشریف بیارید.

«. فرنوش بلند شد و کیفش رو برداشت و بطرف در رفت و کفشهاشو پوشید »

فرنوش_ پس تا بعد خدانگهدار!

_ فرنوش خانم روسری تون رو بد سرتون کردید، مو هاتون از پشت اومده

بیرون.

فرنوش_ خیلی ممنون. مشکل موی بلند همینه.

«. روسریش رو درست کرد و بیرون رفت »

فرنوش_ دوباره خدانگهدار و ممنون!

_ ببخشید میوه و شیرینی توی خونه نداشتم.

فرنوش_ مصاحبت شما به اندازه کافی شیرین بود. خدانگهدار!

_ خدا بهمراهتون. سلام خدمت جناب ستایش برسونید.

صبر کردم تا سوار ماشین بشه. نگاهش کردم. خیلی قشنگ بود. انگار خداوند »

همه چیز رو در خلقت این دختر بحد کمال رسونده بود. وقتی تویِ ماشین نشست و

ماشین رو روشن کرد، عینکش رو زد که چقدر هم بهش می اومد . در اون لحظه

توی دلم از خدا می خواستم که پسر یه مرد پولدار بودم!

موقع حرکت برگشت و برام دست تکون داد که جوابش رو با دست دادم و

بعد بسرعت حرکت کرد و رفت . وقتی به اتاق برگشتم دیگه حوصله تنهائی رو

نداشتم. انگار فرنوش با رفتنش، حال و حوصله و ح واس و هوش و فکرِ من رو هم با

خودش برده بود.

چند دقیقه بعد بلند شدم که استکان ها رو بشورم . وقتی استکان فرنوش رو

دستم گرفتم دلم نیومد که بشورمش ! بردم و گذاشتمش همونطوری توی کمُد

ظرفها! یادگاری کسی که هفتصد طبقه با من اختلاف داشت!!

تازه نشسته بودم ک ه دوباره در زدند . انگار امروز درِ رحمت روی من باز شده

«. بود. از پنجره نگاه کردم، کاوه بود

کاوه _ سلام چلّه نشین کوی دوستی ! کی این اتاق رو ول می کنی و وارد اجتماع

می شی؟! صبر کن ببینم! به به به به! بوی جوی مولیان آید همی!

این عطر دل انگیز که به مش ام می رسه رو باد صبا داخل اتاق آورده یا مهمون

داشتی؟!

هر چند چشمم از تو آب نمی خوره ولی انگار این بوی عطر واقعی یه و منشاء

ش تو همین اتاقه ! راست بگو زود تند سریع، مقتول کجاست؟ ! طرف رو کجا قایم

کردی؟

_ چرت و پرت هات تموم شد؟

کاوه_ نو، یعنی یس

_ فرنوش خانم اینجا بودند.

«. چشمهای کاوه یه دفعه گشاد شد »

کاوه_ به به، ما نگوئیم بد و میل به نا حق نکنیم! ازت خواستگاری کرد؟

_ آره، با مامان و باباش اومده بودند و برام شال و انگشتر آورده بودن

کاوه_ تو چی گفتی؟

_ رضایت ندادم. گفتم وقت شوهر کردنم نیست.

کاوه_ از بس که خری! حالا جدی برای چی اومده بودن؟

_ خب اومده بود برای تشکر و این حرفها آدم بی ادب.

کاوه_ تشکرش درست، اما این حرفا،منظور کدوم حرفهاس؟!

_ خفه شی کاوه . پسر برای چی رفتی و همه چیز رو به این دختره دوستِ

مادرت گفتی؟ اونم رفته همه چیز رو به فرنوش گفته.

کاوه_ تنها اومده بود؟

_ آره، جواب من رو ندادی.

کاوه_ همه ش رو من نگفتم، نصفش رو من گفتم، نصفش رو مادرم

_ آخه آدم که همه چیز رو به همه کس نمی گه.

کاوه_ آخه اون دختر خانم و مادرش همه کس نیستن، یعنی غریبه نیستن. خاله

ام و دختر خاله ام ان.

_ جدی! یعنی فرنوش دوستِ دختر خاله توئه؟

کاوه_ آره، دختر خاله ام هم کلی از تو تعریف کرده . نگفتی فرنوش چی ها می

گفت؟

_ بابا ده دقیقه نشست ورفت والسلام، حالا چه خبر؟

کاوه_ اومدم دنبالت بریم شمال.

_ چطور یه دفعه محبتت قلنبه شده؟!

کاوه_ صحبت محبت نیست، مرده شورِ شمال مرده، اومدم ترو ببرم جاش کار

کنی!

_ من توی حموم خودم رو نمی تونم درست بشورم چه برسه به مرده های

مردم!

کاوه_ پاشو کارها تو بکن بریم.

_ تو این هوا؟ به سرت زده؟

کاوه_ نه بابا باید مادرم رو ببرم ویلای شمال . هوس کرده چند روزی بره شمال .

گفتم اگه تو هم بیای، چند روزی با هم اونجا بمونیم.

_ اگه تنها می رفتی، می اومدم، اماجلویمادرتخجالتمیکشم.

کاوه_ آخه بوفِ کور؛ مادر و پدر من از خدا می خوان مرتب تو رو ببینند، اون وقت

تو ازشون دوری می کنی؟! مردِ حسابی ناسلامتی تو جونِ پسرشون رو نجات دادی و

یه تیکه از تنِ تو تو تنِ پسرشونه!

_ د ! رفتی همین حرفها رو به دختر خاله ات زدی، اونم رفته به فرنوش گفته که

امروز هی از من سؤال جواب می کرد!

کاوه_ حالا می آی بریم یا نه آدم لجباز؟

حالا کی حرکت می کنین؟ « گاوه » _ نه، نمی آم آقا

کاوه_ به درک . اگه می اومدی چند روزی می موندیم، خوش می گذشت یه بادی

هم به اون کلّه پوکت می خورد، در هر حال نیم ساعت، یه ساعت دیگه حرکت می

کنیم. خواستی بیا.

_ از تعارفت خیلی ممنون، شما تشریف ببرید، خوش بگذره.

کاوه_ راستش من هم حوصله ندارم برم، می خواستم خرت کنم با هم بریم ! حالا که

نمی آی من هم دو روزه می رم و بر می گردم . چیزی نمی خوای از اونجا برات

بیارم.

_ جز سلامتی شما، خیر.

کاوه_ بهزاد، جانِ من، پولی چیزی لازم نداری؟

_ خیر، ممنون، دولتیِ سرت خزانه مملّو از سکّه هایِ طلا و جواهره! شما بفرمائید.

کاوه با بی حوصله گی رفت وقرار شد دو روز دیگه برگرده، نمی دونم چرا تا دیدم »

کاوه می ره شمال و تا دو روز دیگه بر نمی گرده، احساسِ تنهائی کردم و دلم گرفت.

رفتم که یه کت اب بردارم و سرم رو باهاش گرم کنم که دوباره در زدند . از پنجره

«. نگاه کردم. یه مردِ غریبه بود! در رو وا کردم

_ بفرمائید؟

_ منزل آقای بهزادِ فرهنگ؟

_ بله خودم هستم، بفرمائید!

_ یه بسته دارید، این تلویزیون رو یه خانمی برای شما فرستادند

«. توی ماشین پشت سرش، یه تلویزیون بزرگ بود »

_ ببخشید، متوجه نمی شم.

_ خانمی بنام ستایش این تلویزیون رو خریدند و این آدرس رو دادن که بیاریمش .

بفرمائید تحویل بگیرید، لطفاً اینجا رو امضا کنید.

_ آقا خواهش می کنم این تلویزیون و برگردونید. انگار اشتباه شده.

_ مگه آدرس درست نیست؟

_ آدرس درسته، آدمش رو اشتباه گرفتن. ببخشید.

درو بستم و اومدم تو اتاق. خیلی بهم برخورد. از غصه و عصبانیت دلم می خواست »

گریه کنم . چرا باید زبونم بیخودی بچرخه و جلویِ فرنوش بگم که تلویزیون ندارم

که برایِ اون سوء تفاهم بشه که من مخصوصاً این حرف رو زدم که اونم بره برام

تلویزیون بخره.

از خودم بدم اومد . دلم می خواست سرم رو بزنم به دیوار. این چه بدبختیِ که من

دارم.

دیدم نمی تونم توی خونه بمونم. لباسمو پوشیدم و زدم از خونه بیرون.

اگه من هم یه بابایِ پولدار داشتم . اگه من هم حساب بانکی داشتم که توش یه یک

و صد تا صفر نوشته شده بود. اگه من هم یه بابای پولدار داشتم. اگه من هم یه خونه

هزار طبقه داشتم، اگه منم یه ماشین مدل 2020 داشتم، اگه من هم یه ویلای صد

هزار متری تو شمال داشتم، اگه من هم یه هلی کوپتر داشتم یعنی یه چرخ بال

داشتم، دیگه این فرنوش خانم برام تلویزیون تحفه نمی فرستاد.

تو دلم به عشق و احساسم و قلب و دل و روده و معده م و کبد و طحالم چند تا

فحش دادم.

بعدش هم حواسمو دادم به چیزهای دیگه . برف آروم آروم می بارید. نم نم راه می

رفتم و فقط به در و دیوار نگاه می کردم و سعی می کردم به هیچی فکر نکنم.

نیم ساعتی که راه رفتم، خودم ر و جلویِ درِ خونه آقای هدایت دیدم . کمی دست

دست کردم که در بزنم یا نه. هر چی فکر کردم دیدم روم نمی شه. همون پشت در

نشستم.

هوا سرد بود . تو خودم کز کردم . رفتم تو فکر . سرم رو گذاشتم رو دستهام . تو خودم

جمع شدم. مونده بودم چطور شد اومدم اینجا! حالا که اومدم چیکار کنم؟

هر چی می خواستم بلند شم برگردم خونه، پام پیش نمی رفت . دلم می خواست

همونجا بشینم . برف روی سرم نشسته بود . دستام گزگز می کرد . نمی دونم چرا یاد

روزی افتادم که پدر و مادرم کشته شده بودن و من کنار جاده نشسته بودم و به

جسد پدر و مادرم که روش یه پارچه انداخت ه بودن نگاه می کردم . همون بغضی که

اون روز داشتم، الان گلوم رو گرفته بود . آماده شده بودم برای گریه کردن . بد هم

نبود. بعد از مرگِ پدر و مادرم، سالها از آخرین گریه ای که کردم گذشته بود .

کاش کاوه مسافرت نرفته بود . کاش حرفشو گوش می کرد م و باهاش می رفتم .

خون توی رگهام داشت منجمد می شد.

چند تا سگ از اون طرفِ خیابون به طرفِ من اومدن و به فاصله یک متری که

رسیدن، ایستادن و من رو نگاه کردن. یکی شون جلو اومد، من رو بو کرد و بعد رفت

پیش بقیه و راهشون رو گرفتن و رفتن . انگار به بقیه گفت، برین این زندگیش از ما

سگی تره!

راستم می گفتن کدوم دیوونه ای تو این برف و سوز و سرما می اومد کنار درِ یه

خونه چمباته می زد و می نشست!

دستها مو تکون دادم که خون توش بحرکت در بیاد . نمی دونم اون موقع در دلم از

خدا چی می خواستم که یکدفعه در باز شد و آقای هدایت از خونه اومد بیرون .

آروم سرم رو برگردوندم و بهش سلام کردم.

هدایت_ بهزاد، توئی پسرم . اینجا چیکار می کنی؟ ! از کی تا حالا اینجائی که اینقدر

برف روت نشسته؟ ! چرا در نزدی؟ دیدم این زبون بسته طلا اومده پشت در رو بو

می کنه! پاشو، پاشو بریم تو. اِاِاِاِ داری یخ می بندی!

با سختی بلند شدم و همراه آقای هدایت وارد خونه شدیم. دستی به سر و گوش »

طلا کشیدم که جلو اومده بود و منو بو می کرد . انگار این حیوون فکر من بوده ! اگر

پشت در نمی اومد چیکار باید می کردم؟!

هدایت_ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

_ نخیر، چیز مهمی نیست. ببخشید بی موقع اومدم.

هدایت_ ازت بوی غم به مشامم می رسه! دنیا بهت سخت گرفته، آره؟

وارد ساختمون شدیم وآقای هدایت من رو برد جلوی شومینه که روشن بود، »

نشوند. گرمای دلچسب آتیش، یخ ها مو آب کرد ! یخِ دلم رو هم آب کرد ! چائی به

«. موقعی هم که برام آورد، گرمی تویِ رگهام ریخت

_ از خونه اومدم بیرون . نمی دونم چ طور یه دفعه دیدم پشت درِ اینجا رسیدم .

خجالت کشیدم در بزنم.

هدایت_ چرا؟ خودم ازت خواسته بودم که بیای پیشم!

بلند شد و رفت و از جایی، برام نون و پنیر و گوجه فرنگی آورد و جلوم گذاشت.

هدایت_ بخور، ناقابله. فقط همین رو توی خونه دارم. ببخشید

_ دستتون درد نکنه، همین عالیه.

«: کمی مکث کرد و گفت »

_ می خوام یه چیزی بهت بگم امامیترسمبهتبربخوره.

_ شما صاحب اختیارید، جای پدر من هستین . هر چی تو دلتون هست بفرمائین .

ناراحت نمی شم

هدایت_ خواستم بگم اگه مشکلت با پول حل می شه، برو یکی از اون کتابها رو

وردار و ببر و بفروش و سرو سامونی به زندگیت بده . به دردِ من که نخورد، شاید

گره ای از زندگیِ تو وا کنه.

بر گشتم و به کتابخونه قدیمیِ اتاق که پر بود از کتابهایِ قدیمی و خطیِ کمیاب »

«: نگاه کردم و گفتم

_ دنبال مالِ دنیا اینجا نیومدم . نمی دونم اصلاً برای چی اومدم اینجا! انگار یکی منو

آورد اینجا!

میدونم، کور شه کاسبی که مشتری شو «: هدایت دستی به سرم کشید و گفت »

نشناسه!

بعد رفت جلویِ یه گنجه و حدود پنج شش دقیقه واستاد ! مونده بودم اونجا چیکار »

داره؟! بعد درِ گنجه رو باز کرد و به یه چیزی خیره شد . چند دقیقه ای هم همین

طور گذشت . بعد د ست کرد و یه جعبه که روش یه بند انگشت خاک نشسته بود

در آورد. وقتی برگشت یه قطره اشک گوشه چشمش بود!

با آستینش خاکِ روی جعبه رو پاک کرد و از توش یه ویلنِ قدیمی و رنگ و رو

رفته رو بیرون آورد و گذاشت جلوش رو زمین . بازم نشست و نگاهش کرد . بازم

اشک از چشماش اومد! برام خیلی عجیب بود. یه فوت بهش کرد و دستی به کوکش

«! طلسم شکست »: زد و رو به ویلن گفت

بعد شروع به زدن کرد . صدایِ گریه ساز بلند شد ! ناله هایی این ساز کرد که غم

خودم رو فراموش کردم ! هر آرشه ای که روی سیم می کشید، صد ورق خاطره از

کتابِ تلخ زندگی رو برام می خوند!

همین که گِله های ساز شروع شد، باد از زوزه افتاد ! صدای قلُ قلُ سماور خاموش

شد! چشمهام رو بسته بودم وبه این داستان گوش می کردم! از این دنیا جدا شدم و

انگار روی ابرها راه می رفتم ! حالِ خودم رو نمی فهمیدم! یه ماه گذشت، یه سال

گذشت، ده سال گذشت، نمیدونم . فقط یه وقت چشمهامو باز کردم که هدایت ویلن

رو گذاشته بود رو زمین. نگاهی بهش کردم و گفتم:

_ دستتون درد نکنه پدر، خون گریه کرد این ساز! این پنجه ها رو باید طلا گرفت!

«: یه نگاهی به ویلن کرد و یه نگاهی به من و گفت »

_ سالها بود که این ساز زندانی بود و قفل به لبها ش خورده بود ! به حرمت تو

آزادش کردم!

حتماً برات خیلی عجیبه هان؟ با خودت می گی این ثروت و خونه و زندگی چیه و

این نون و پنیر چیه؟!

این ساز زدن چیه و این حرفا چیه؟ ! شاید فکر می کنی که من از اون آدمهایِ

خسیس م که بخودشون هم روا ندارن؟

_ من هیچوقت یه همچین فکری نمی کنم. شما اگر خسیس بودین امکان نداشت که

دلتون راضی بشه که من به کتابهاتون نگاه کنم چه برسه به اینکه بخواهین یکی از

اونها رو هم به من بدید.

هدایت_ بازم می گم، هر کدوم رو که دلت می خواد ور دار ببر بفروش . اینکه می

گم تعارف نیست. از ته دل می گم

_ خیلی ممنون. ولی درست گفتید. متوجه این حالت روحی شما نمی شم

هدایت رفت یه گوشه نشست و تکیه شو به یه مخده داد و سیگاری روشن کرد و »

«: نگاهی به اتاق انداخت و گفت

_ این اتاق تمومش آینه کاری یه اونم قدیمی . اتاق پنجاه متری هست . حالا حساب

کن که در و دیوارش چقدر مساحت داره ؟! استاد آینه کار، این دیوارها رو با تیکه

های کوچیک آینه درست کرده . قطعات آینه، از بس ریز و کوچیک هستن نمی شه

شمردشون.

تیکه تیکه اینهارو کنار هم گذاشته و نقش زده تا این اتاق به این صورت در اومده .

اگر هر کدوم از این آینه های کوچیک نباشن، جاشون خالی می شه و نقش بهم می

خوره، زندگی من هم مثل این اتاقه ! تک تک این قطعات ریز آینه اون رو درست

کردن. برایِ همین هم وقتی خودم رو توش نگاه می کنم، چهره م صد تیکه نشون

داده می شه! مثل یه صورت زخمی!

تو این دنیا هر کدوم از ما به چیزی محکوم هستیم . تو هم انگار محکومی که

سرگذشت من رو بشنوی . نمی دونم برات از کجا شروع کنم . بهتره از جائی بگم که

تقریناً همه چیز رو، البته در حد سن خودم می فهمیدم.

پایان فصل سوم

یاسمین

م.مودب پور

فصل چهارم

شش سالم کمی بیشتر بود . توی یه یتیم خونه زندگی می کردم . البته تا یادم می آد

چشم باز کردم و اونجا بودم.

پدر و مادرم که اصلاً یادم نیست، یعنی ندیدم شون که یادم باشه.

کسی هم نبوده که بهم بگه اونها کی بودن و چی شدن.

یتیم خونه یه ساختمون کهنه و درب و داغون بود که هر لحظه منتظر بودیم سقف

یا دیوار یه جاش بریزه روی سرمون . یه حیاط بزرگ داشت که دور تا دورش

دیوارهای بلند بود.

یه طرفِ این یتیم خونه باغ خیلی خیلی بزرگی بود که وقتی توش قایم می شدیم اگر

صد نفر هم دنبالمون می گشتند نمی تونستن پیدامون کنن.

من الان حدود هفتاد و خرده ای سالمه . حالا حساب کن این جریان مالِ چه وقتی

یه؟! جلوی ساختمون ما یه کوچه خاکی بود و طرفِ دیگه مون یه دیوونه خونه!تا روز بود و هوا روشن، هیچ صدائی از این دیوونه ها در نمی اومد . اماچشمتروزبدنبینه. تا هوا تاریک می شد صداهایی از اون طرف می اومد که مو به تن آدم

راست می شد!

صدای ناله، صدای گریه، صدای کتک زدن، صدای زنجیری که جرینگ جرینگ بهم

می خورد، صدای جیغ زنها. خلاصه همه چیز. یتیم خونه ما یه رئیس مرد داشت که،

ای، آدم بدی نبود. امایهمعاونزنداشتکهازترسشدیوونههایحیاطبغلیهمجرأتنفسکشیدننداشتن،چهبرسهبهمابچههایقدونیمقد!بزرگترین ما بچه ها، یازده دوازده سالش بود که به اصطلاح گنده یتیم خونه بود و

بقیه تحتِ امر اون.

هفت هشت تا نوچه داشت که دستوراتشو اجرا می کردن . یعنی اون دستور می داد

و ما باید اجرا می کردیم و این نوچه ها هم بالا سرمون بودن. اسم این پسر اکبر بود.قدیمی ترین یتیم این یتیم خونه بود و کارکنان اونجا هم اون رو ارشد ما حساب می

کردن. این یتیم خونه هم مدرسه مون بود، هم خونه مون بود هم گردشگاهمون بود

و هم شکنجه گاهمون ! اون وقتهام که مثل حالا نبود نمی دونم شیرخوارگاهِ فلان و

به مانواز این چیزها باشه و تلویزیون مرتب براشون جشن بگیره و مردم پول بدن و رسیدگی بهشون بشه.

ما اصلاً حق نداشتیم پا از اونجا بیرون بذاریم . هیچکس هم اونجا نمی اومد . فقط

سالی چند نفر که می گفتن مأمور دولت هستن نیم ساعت می اومدن تو دفتر می

نشستن و یه چائی می خوردن و میرفتن. خلاصه فریاد رس ما اونجا فقط خدا بود.کوچکترین بی انضباطی، جوابش شلاق بود و حبس، توی یه زیرزمین پر از موش و

رطیل و عقرب که خودشون بهش می گفتن سیاه چال! خلاصه جهنّمی بود اونجا!لعنت به پدر و مادرم نمی فرستم، چون نمی دونم چی شد که سر از اونجا در آوردم.

شاید مرده بودن، شاید هم خودشون من رو اونجا برده بودن . خدا می دونه . فقط

اینطوری بگم که هر چند وقت به چند وقت دو سه نفر از اونجا مرخّص می شدن .حالا یا فرار می کردن یا مریض می شدن و از این دنیا مرخص می شدن و یا اینکه

زیر شکنجه اون پدر سوخته ها یه بلائی سرشون می اومد!

غذایِ اونجا دیگه معرکه بود . نون خالی به عنوان صبحانه و اکثراً آبگوشت بدون

گوشت برایِ ناهار و گاهی تخم مرغ و شام هم نون و چائی ! اونهم کاشکی اونقدر می

دادن که سیر بشیم!

از لباس هم که چی برات بگم . دیگه اسمش لباس نبود . یه چیز پاره پوره به تنمون !فقط تا اونجا که یادمه، یه بار قرار بود نمی دونم شاه بیاداونجا ازش فیلمبرداری کنن

یا ملکه بیاد یا وزیر بیاد، نمی دونم کی قرار بود بیاد که همه به جنب و جوش

افتادن و کمی اونجا رنگ و بوی نظافت به خودش دید و برای ما یکی یه دست

لباس نو آوردن و تنمون کردن که البته کسی که قرار بود بیاد، نیومد و لباس ها رو

ازمون گرفتن و دوباره همون گدا که بودیم، شدیم!

اینا رو ... که گفتم، یه شرح حال بود از اوضاعِ اون یتیم خونه . صد رحمت به زندان

باستیل! قرار اونجا بر این بود که هر روز چند تا از بچه ها، مقداری از غذاشون رو

نخورن و بِدنبهاکبرونوچههاش. این قانون بود اگر کسی از ماها سرپیچی می

کرد، یه گوشه گیرش می انداختن و تا می خورد کتکش می زدن.

اینها که تا حالا گفتم، برایِ این بود که بدونی من کجا زندگی می کردم ! سرگذشتِ

اصلی از اینجا شروع می شه.پسرم، همین طور که من حرف می زنم و تو هم گوش می دی، نون و پنیرت رو هم

بخور. انشاءالله دفعه دیگه که بیای، ازت بهتر پذیرا ئی می کنم . نه که خودم تنهام،

اینه که همین نون پنیر هم از سرم زیاده!

هر وقت هم هوس کردی خودت برایِ خودت چائی بریز. دیگه تعارف نکن._ چشم، فقط خواهش میکنم به خاطرِ من تو زحمت نیفتید که منهم معذب نشم .خبُ می فرمودید:

هدایت_ آره، چی می گفتم؟ حواس برام نمونده!_ گفتید سرگذشت اصلی از اینجا شروع می شه.«: خندید و گفت »_ معلوم می شه حواست جمعه حرفامه،

آره، پسرم که تو باشی، داستان اصلی زندگی من، یعنی چیزی که ارزش گفتن و

شنیدن داشته باشه، از اینجا شروع می شه . همونطور که گفتم هر کدوم از ما بچه ها

نوبتی باید از غذایِ خ ودمون میزدیم و به اکبر و نوچه هاش می دادیم . یه شب که

نوبت من بود، یواشکی اندازه یه کفِ دست نون گذاشتم زیر پیرهنم که بیارم بیرون

و بِدم به اکبر،گویا همون موقع خانم اکرمی من رو دید . این خانمِ اکرمی در واقعاسمش اکرم بود که گفته بود بهش بگن خانمِ اکرمی ! البته این زن معاونِ یتیم خونه

نبود. کار و پست اصلی ش، سرپرست کارکنانِ اونجا بود که از جیک و پیک همه،

بخصوص مدیر خبر داشت. خود مدیر هم ازش حساب می برد.زنِ بد طینتی بود. کینه ای، بی چاکِ دهن، بی رحم.اون شب به من چیزی نگفت. یعنی چیزی هم نباید می گفت. سهم خودم بود.صبح که بلند شدیم، همه رو تویِ حیاط جمع کردن . مونده بودیم معطّل که

چیکارمون دارن ! یه نیم ساعتی که منتظرمون گذاشتن، این زنِ سنگدلِ عقده ای با

یه گونی که از توش یه طناب آویزون بود و یه چیزی توی گونی وول میزد اومد

همه کنجکاو شده بودیم که ببینیم تویِ گونی چیه. چشمها همه به گونی بود و صدا از

کسی در نمی اومد.

خانم اکرمی تند به صورت همه نگاه کرد و بعد نگاهش روی من ثابت شد. داشت از

ترس نفسم بند می اومد. نزدیک بود که خودم رو خراب کنم!بعد از اینکه خوب من رو با نگاهش چزوند، گفت:

بعضی از شما بی پدر و مادرها برکت خدا رو که ما با بدبختی از دولت گدائی می »کنیم حیف و میل می کنن. انگار شکمتون گوشت نو بالا آورده.این دفعه نخواستم اون توله سگ رو تنبیه کنم . فقط صداتون کردم که ببینید عاقبت«! گربه ای که بدون اجازه من نونِ یتیم خونه رو بخوره، چیه

بعد اشاره کرد به یکی از کارگ رها و اون هم گونی رو برد طرفِ یه درخت و طناب

رو انداخت بالایِ یه شاخه و خانم اکرمی سرِ طناب رو گرفت و کشید.

تا حالا علتِ نگاهِ شوم این زن رو نفهمیده بودم . وقتی گربه زبون بسته رو دیدم که

چطور از درخت با یه طناب دورِ گلو، آویزون بود خرُخرُ می کرد و روی هوا پنجول

می زد، تازه جریان رو فهمیدم . گربه بیچاره قربونیِ یه کفِ دست نون شده بود که

من دیشب برایِ اکبرآورده بودم . حیوون رو بی گناه دار زدن. فکر کرده بودن نون

رو برایِ اون آوردم.

من گاهی با این گربه بازی می کردم . زبون بسته بی آزار بود . اونجا کسی یه لقمه

نون هم بهش نمی داد داشت حالم بهم می خورد . نفرت تو چشمام موج می زد . تا

اون موقع دار زدن یه موجود رو با چشم ندیده بودم . با اینکه تمام بدنم از ترس و

خشم می لرزید اما نمیتونستم چشم از گربه بیچاره بردارم. بالاخره نمی دونم چطور

شد و چه حالی به من دست داد که بطرف خان م اکرمی دویدم و تا اومد به خودش

بیاد طناب رو از دستش گرفتم و آزاد کردم.

طناب از روی شاخه رد شد و گربه افتاد زمین و ب اسرعت فرار کرد و رفت . راست

می گفتن که گربه هفت تا جون داره!

برگشتم و به صورت خانمِ اکرمی نگاه می کردم . داشت می خندید! انگار از کار منعصبانی که نبود هیچی، خیلی هم خوشحال بود! آخه بچه ها با شناختی که از این زن

داشتن کمتر بهانه دستش می دادن . این بود که هر وقت کسی جسارتی بخرج می

داد و کاری می کرد، خانم اکرمی خوشحال می شد. چون کسی رو داشت که شکنجه

بکنه و لذّت ببره!

همونجا واستادم و سرم رو انداخ تم پائین . تازه متوجه شده بودم که چه کاری کردم !صدا از بچه ها در نمی اومد . با اشاره خانم اکرمی، چوب و فلک حاضر شد . دو تا از

کارگرها گالش ها مو از پام در آوردن و پاها مو تو فلک بستن . ترکه رو خود خانم

حیوونا رو خیلی د وست داری، »: اکرمی دستش گرفته بود اومد جلوی من و گفت«؟ آره

بچه خوب نیست که اینطوری تو چشمای »: فقط با کینه نگاهش کردم که گفت

اون نون مالِ خودم بود . »: نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم «. بزرگتر زل بزنه«. به گربه هم ندادم بخوره

مال تو، » تا این رو گفتم در حالی که با ترکه به شدت به کفِ پاهام می زد، داد زد«! توی تنبونته! اینجا شما فقط یه تیکه چلوارِ کفنی دارین! گُهِ سگها

اونقدر با ترکه کف پام زد تا ترکه شکست . درد ضربه های آخر رو حس نمیکردم گر یه هم نمیکردم. بخاطر همین هم بیشتر عصبانی شده بود . اگه التماس می

کردم و گریه و زاری، انگار ارضا می شد و کمتر منو می زد. اما نمیدونم چرا نهگریهکردمنه التماس.خون از کف پام راه افتاده بود و چکیده بود تو پاچه شلوارم ! حتماً از خودت می

پرسی که یه پسر بچه شش هفت ساله چرا این خلق و خو رو داشته؟

آخه می دونی، بچه هائی که تو یتیم خونه ها زندگی می کنن، با بچه های ناز پرورده

توی خونه فرق دارن . اونها خیلی بیشتر از سنّ شون چیز می فهمن . بدبختی کشیدن

و سختی.ترکه که شکست، ولم کرد و پاهام رو باز کردن و رفتن. قانون اونجا اینطوری بود که

وقتی بچه ای تنبیه میشد،اگر کسی سراغش میرفت وکمکش میکرد،اونم تنبیه میشد! کِشون کِشون خودم رو رسوندم تو خوابگاه و یه گوشه افتادم. دردِ پا از

یه طرف، و گرسنگی از یه طرف و بغضی که داشت خفه ام می کرد از یه طرفعذابم می دادند . یه دربونِ پیر داشتیم به نام بابا سلیمون . مرد خوبی بود . یواشکی

اومد سراغم و از یه قوطی مرهمی در آورد و مالید کف پای من و قوطی رو هم داد

بهم و گفت که هر روز روزی زخمها بمالم که پام قانقاریا نشه . یه تیکه نون هم بهم

داد و رفت.

نمی دونم توی اون مرهم چیزی بود یا اینکه محبتی که اون موقع بابا سلیمون به من

کرد باعث شد درد پام کمی آروم بشه ! میدونی بچه هایی که توی اینجور جاها زندگی میکنن،تشنه محبت و مهربونی هستن. اگه کسی براشون کاری بکنه، ذرهه ای محبت شروهم حروم نمیکنن!وقتی تنها شدم بی اختیار اشک از چشمهام سرازیر شد . بدونِ صدا گریه می کردم .در ذهنم مادرم رو زنی مهربون مجسممیکردموپدرمروهمپدریبامحبت. توعالم رویا م ی دیدم که مادرم گریه کنون با دستهای ظریف خودش اشکهام رو پاکمی کنه و پدرم رو می دیدم که عصبانی به سراغ خانم اکرمی می ره و تا می خوره

کتکش می زنه و بعد پیش من میاد و با لبخندی که خشم رو پشت خودش پنهون

پاشوپسرم، گریه نکن . گریه مالِ دختراس . مرد که به این زودی »: کرده، بهم می گه

ها اشکش در نمی آد ! آفرین به پسر شجاعم که نذاشت اون حیوون بی گناه رو دار

بعد در حالی که اشک توی چشمش حلقه زده و از ناراحتی لبهاشو گاز می «. بزنن

گیره، زخمهای کفِ پام رو برام با یه دستمال که از تو جیبش در می آره، می بنده.

نوازش دستهای ماد رم، دلم رو پر از امید می کنه و حرفهای پدر، جونِ تازه ی

توی تنم می آره. اماتاچشمهاموبازمیکنم،فقطدرودیوارهکهمیبینم.برای یه یتیم، همین هم که پدر و مادرش توی رویا بسراغش بیان، غنیمته!

سرم رو به طرف آسمون کردم و نگاهی به خدا ! وقتی دوباره چشمهامو بستم که

شاید رویای پدرم و مادرم رو ببینم، احساس کردم که دستی روی شونه م گذاشته

شد. مخصوصاً چشمهامو باز نکردم که این حس تمومنشهکهدستیدیگهشروع به

پاک کردن اشکهام کرد.این دیگه رویا نبود. برگشتم و کنارم رو نگاه کردم. پسری بود هم سن و سالِ خودم ،

پیشم نش سته بود و گریه می کرد . بهش گفتم اگه بفهمن اومدی اینجا، تنبیه ت می

اومدم ازت تشکر کنم، »: کنن. بهم خندید و دو لا شد و صورتم رو بوسید و گفت« اسم من عباسه. خوب شد که نذاشتی اون گربه رو بِکُشن

اینو گفت و بلند شد و رفت . همین کافی بود که از کاری که کردم احساس غر ور

کنم. در خودم یه قدرت عجیبی حس میکردم. می دیدم که کاری که کردم ارزش

فلک شدن و کتک خوردن رو داشته دیگه زخم پام درد نمی کرد ! لبخندی گوشه

لبهام نشست.

اون شب گذشت . فردا صبح دوباره تویِ حیاط جمعمون کردن . چون رویِ پاهام نمی

تونستم بایستم، دو نفر زیر بغلم رو گرفته بودن وقتی همه ساکت شدن، خانم اکرمی

صدام کرد.

بچه ها همونطوری بردنم جلوی صف . ازم پرسید نون رو برای کی آورده بودم

بیرون. تو دلم گفتم اگه بگم همین بلا سر اکبر می آد، اگه هم نگم دوباره فلک می

شم. داشتم با خود کلنجار می رفتم که چیکار کنم یکی وادارم کرد ک ه بگم نون رو

واسه گربه هه آوردم بیرون.

خانم اکرمی نگاه تندی به من کرد . تو چشماش می دیدم که از خدا می خواد تا یه

بار دیگه کتکم بزنه . اماانگارخدابرامخواستوباباسلیموناومدجلوویهچیزیدرِگوشخانماکرمیگفتواونمتندبهطرفِدفتریتیمخونهرفت. یه نفسی

کشیدم. پدر سگ صورتش رو انگار از سنگ تراشیده بودن کوچکترین مهربونی

توش دیده نمی شد.

بابا سلیمون مرخصمون کرد و بچه زیر بغلم رو گرفتن و بردن تو خوابگاه . نیم ساعتی

که گذشت دیدم رفت و اومد و بدو بدو تو ساختمون شروع شد . حدس زدم که

حتماً یه عده از طرف دولت اومدن اونجا.برام فرقی نداشت چون اومدن اونها نفعی به حالِ من نداشت. برایِ خودم تکیه ام رو

به دیوار داده بودم و پاهام رو دراز کرده بودم و تو افکار خودم بودم که یه مرتبه

مدیر و خانم اکرمی و چند تا از کارگرها همراه عده ای مرد با لباسهای اعیانی که یه

زن و یه دختر باهاشون بود، اومدن تو خوابگاه.

خوابگاه یه سالن خیلی بزرگ بود با دیوارهای بلند . یه طرفش پر از تشک و پتو بود

که روی هم چیده شده بود شبها این تشکها رو پهن می کردیم و روش می خوابیدیم .

البته اسمش تشک بود و گرنه به نازکی پتوهامون بودن.

وقتی منو اونجا دیدن، یک ی شون ازم پرسید که بچه تو چرا نرفتی تو حیاط؟ یکی

دیگه بهم گفت: وقتی آقا باهات صحبت می کنن، بلند شو واستا!سرم رو بلند کردم و گفتم کفِ پام زخمه، نمی تونم واستم . مردی که همه بهش

احترام می ذاشتن اومد جلو و نگاهی به کفِ پام کرد و پرسید: پات چی شده؟

زیر چشمی به خانم اکرمی نگاه کردم که با رنگِ پریده، چپ چپ نگاهم می کرد.یه لحظه دلم خواست فریاد بزنم و بگم که این زنِ دیوانه، بخاطرِ یه کفِ دست نونِ

خالی این بلا رو سرم آورده، اماخودمرونگهداشتموگفتم: تو خارها راه رفتم .پاهام اینطوری شد.

مردهبهمدیردستوردادکهزخمهاموپانسمانکنن. در همین موقع اون دختر

کوچولو جلوم نشست و پرسید: این جوجو ها چی ن تو موهات راه می رن؟!دست کردم و چنگی به موهام زدم و یکی از شپش ها اومد تو دستم. نشونش دادم و

بهش گفتم: شیپیش تا حالا ندیدی؟!گفت نه، گاز می گیرن؟

گفتم: نمی دونم و شپش رو با ناخنم له کردم

گفت: چرا کشتیش؟! گناه داره.همه زدن زیر خنده. خودم هم خنده م گرفت. دلم می خواست دیروز اینجا بود و می

دید که داشتن یه گربه بدبخت رو دار می زدن!گفت: یکیش رو می دی به من باهاش بازی کنم

در همین موقع اون خانمه که لباسِ قشنگی تنش بود و بوی خوبی هم ازش می اومد

دستِ بچه ش رو کشید و بلندش کرد و گفت : دخترم شیپش خون می خوره . مالِ

بچه های کثیفه . نباید بهش دست زد . آدم مریض می شه . اگه بچه ها مرتن حمومکننسرشونشیپیش نمی ذاره.دختر کوچولو گفت: پس چرا اینا مریض نمی شن؟!خانمه جوابی نداشت بهش بده که من گفتم : ما عادت کردیم . اینجا همه مون

شیپیش داریم! اون خانمه نگاهی به من کرد و سرش رو انداخت پائین.دخترِ کوچولو دست مادرش رو ول کرد و اومد نزدیک من و پرسید : تو چرا شیپیش

داری و کثیفی؟ تو چشماش نگاه کردم . نمی دونستم چه طوری باید به این بچه

وضع خودمون رو بگم. اون معنی درد و غم وغصه و بی کسی رو از کجا می فهمید .کمی مکث کردم . انگار همه منتظر جواب من بودن. این بودکه گفتم، من مثل تو

مادر ندارم که تمیزم کنه.

گفت: خودت که دست داری! برو حموم با صابون خودت رو بشور.بازم خنده م گرفت . می خواستم بهش بگم اینجا ماهی یه بار همه مون رو می برن

توحیاط و با سطل، آب می ریزن رو کلّه مون . تازه وقتی تابستونه و هوا گرم .زمستون که هیچی . اماترسیدمبعدشفلکبشم. پس گفتم : چشم می رم حموم و

خودم رو تمیز می کنم.

برگشت به مادرش گفت: مامان اینو ببریم خونه مون. با هم بازی می کنیم.یه لحظ ه نور امیدی تو دلم روشن شد. اگه اینا من رو با خودشون می بردن؟ ! اگه

می شد که من هم یه زندگی مثل این بچه داشته باشم، اگه منم می شد یه همچین

لباسهایی تنم کنم . اگه می تونستم به همچین کفشی پام کنم . اصلاً چه فرقی مابین

من و این بچه س؟!که خانمه محکم دستِ دخترش رو کشید و با خودش از خوابگاه بیرون برد. نفهمیدم

از من فرار کرد؟ از خوابگاه فرار کرد؟ از شپش ها فرار کرد؟ از بویِ بدی که اونجا

می اومد فرار کرد؟ یا از خودش و وجدانش!

وقتی همه با سکوت از اونجا رفتن، خانم اکرمی نگاهم کرد و گفت : شانس آوردی

که جلویِ زبونت رو گرف تی و گرنه کاری می کردم که دیگه نتونی حرف بزنی ! می

خواستم وقتی اینا رفتن، بندازمت تو سیاه چال. ولی این دفعه بخشیدمت!اینو گفت و رفت . وقتی تنها شدم، دوباره توی موهام چنگ زدم . یکی دو تا دونه

شپش اومد توی دستم. چندشم شد. آدم تا وقتی چیزی رو ندونه، زجر نمی کشه. اماوقتیفهمید،چرا! دیگه خیلی چیزها ناراحتش می کنن! امان از هوشیاری!خلاصه در اثر حرفهای اون دختر بچه از خودم خجالت کشیدم . تصمیم گرفتم که

تمیز باشم حتی با اون امکانات و وضع بدی که داشتم.چند روزی گذشت و پاهام تقریباً خوب شدن . یه صبح که یه گوشه حیاط نشس ته

بودم و تو این فکر بودم که چطوری، دور از چشم کارگرا و خانم اکرمی، دو تا سطل

آب رویِ سرم بریزم و از دستِ این شپش ها و کثیفی نجات پیدا کنم، اکبر سراغم

خوشم اومد . معلوم شد اس و »: اومد و کنارم نشست و دستی به پشتم زد و گفت

قُس داری . به ابوالفض اگه اون روز ن فَست در می اومد و جیک می زدی، شیردونت«. رو می کشیدم بیرون! حالام اگه دوس داری، عشقه! بیا تو دارو دسته خودمون

ازش تشکر کردم . خوشم نمی اومد که با اکبر و نوچه هاش بگردم. از زورگوئی بدم

خود دانی . اماهروقتگیرداشتی،»: می اومد . وقتی بهش گفتم خندید و گفت

بهش گفتم اگه طوری بشه که بتونم دو تا سطل آب گیر بیارم «. حاجیت رو خبر کن

و خودم رو بشورم خوب می شه . از خنده نزدیک بود غش کنه . وقتی خوب خنده ها

مگه کثافت چه عیبه شه که می خوای بری سراغِ نظافت؟ ! جوجه ! »: شو کرد گفت

ما هر چی تنِ مون رو کیسه بکشیم و چرک بکونیم، باز م پرورشگاهی و یتیمیم! نون«!؟ نداریم بخوریم تو دنبالِ قرِ وفرِتی

اگه »: گفتم پس هیچی، بلند شدم که برم، کمی این ور و اون ور رو نگاه کرد و گفت«. بازم دهنت قرُص باشه یه جا می برمت که عقل جن هم نمی رسه«! بِپردنبالمبیا»: بعد دستِ خودش رو چند بار گاز گرفت و دوباره گفت

چند تا از نوچه هاش رو صدا کرد و همه راه افتادیم . تهِ حیاط، جایی که یه کوه تیر و

تخته روی هم چیده شده بود ایستادیم و یکی از بچه ها، بشکه ای رو کنار زد و

پشتش یه سوراخ نسبتاً بزرگ توی دیوار پیدا شد . اکبر تند من رو به طرف سوراخبرو ته باغ . همین جوری، راستِ شیکمتو بگیر و برو . صدای آب رو »: هل داد و گفت

می شنفُی . اماحواستروموقع رفت اومد جمع کن گند کار در نیاد و سولاخ لو«! نره

بعد پشت سر من یه بشکه رو دوباره سر جاش گذاشت.

یه لحظه ترس ورم داشت . تا اون موقع یادم نمی اومد که این طرفِ دیوارهای یتیم

خونه رو دیده باشم . برگشتم و به باغ نگاه کردم . تا چشم کار می کرد درخت بود و

همه سبز . احساس پرنده ای رو داشتم که بعد از سالها اسارت، حالا آزاد شده بود .هم می خواستم پرواز کنم و هم از پرواز وحشت داشتم ! از این حس سرمگیج می

رفت. نشستم و چشمهامو بستم مدتی به صدای باد که از بین برگها می وزید گوش

دادم. صدایِ پرنده ها که همیشه از اون طرفِ دیوار بگوشم می رسید، حالا برام

تازگی داشت ! همونطور که چشمهام بسته بود، گوش می کردم و آزادی رو مزه مزه

می کردم.

«: به اینجایِ داستان که رسید متوجه من شد و گفت »_ پسرم تو که دست به شامت نزدی! نون و پنیر بابِ میل ت نیست؟

حق داری!

_اختیار دارید. محو صحبت های شما بودم. چشم الان می خورم.هدایت_ سرت رو درد آوردم. خیلی پر چونگی کردم باید ببخشی._ نه، نه، اصلاً. برام خیلی جالبه. خواهش می کنم ادامه بدید.هدایت_ راست می گی یا تعارف می کنی؟_ این حرفها چیه؟ هر کلمه که می فرمائین، تویِ حافظه م جا می دم و با حرصمنتظر کلمه بعدیم!

«. هدایت خندید. شوق گفتن تو چشماش برق می زد »هدایت_ پس تا تو شامت رو می خوری، من یه سر به این زبون بسته طلا بزنم

ببینم جا و جوش درسته یا نه. الان بر می گردم.بلند شد و از اتاق بیرون رفت . من هم مشغول خوردن شدم و در و دیوار رو هم »نگاه می کردم . بقدری آینه کاری اتاق قشنگ بود که دلم نمی اومد ازش چشم

بردارم.

چشمم به کتابخونه قدیمی افتاد. خدا می دونست چه ثروتی اونجا خوابیده بود!تابلوهایی که به دیوار بود شاید هر کدوم سیصد سال قدمت داشت ! داشت مغزم

سوت می کشید. این خونه می تونست یه موزه عالی باشه!«. بعد از چند دقیقه آقای هدایت برگشت

هدایت_ بذار برات یه چایی بریزم . نمی دونی چقدر خوشحالم . سالها بود که برایِ

هیچ کاری شوق نداشتم . احساس می کنم دِینی رو که به گردن مه، دارم ادا می

کنم!

استکانِ چای رو جلوم گذاشت که واقعاً همراه شنیدن این سرگذشت، می چسبید ! »بعد سیگاری روشن کرد و گفت:

_ پسرِ گلُم که تو باشی، داشتم می گفتم . چشمهامو بسته بودم و جرات نداشتم که

بازشون کنم . می ترسیدم همه ش خواب باشه . آروم لایِ یه چشمم رو باز کردم . نه

حقیقت داشت درختها، برگها، زمینِ سبز، همه حقیقت داشتن.

بلافاصله به سرم زد که فرار کنم. نیم خیز شدم!اماکجاروداشتمکهبرم؟! دوباره نشستم از وقتی که تونسته بودم فکر کنم دنبال

آزادی بودم، اماهیچوقتاینفکررونکردهبودمکهبیرونازپرورشگاهجاییبرایِمانیستاینبودکهآرومبلندشدموهمونطورکهاکبرگفتهبودمستقیمجلورفتم.

اصلاً هوای اینجا با اینکه بیست قدم با یتیم خونه فاصله نداشت با اون طرفِ دیوار

فرق داشت! هوا هوایِ آزادی بود.کمی که جلو رفتم، صدایِ شُر شُر آب رو شنیدم . به طرف صدا رفتم . چند دقیقه

بعد از دور جایی رو به اندازه یه میدون دیدم که آب مثل آبشار از بلندی توش می

ریزه آب مثل اشک چشم بود . از خوشحالی نزدیک بود گریه کنم . دوون دوون به

طرفِ اونجا رفتم پریدم توی آب. خنک بود و دلچسب!سرم رو چندین بار زیر آب کردم و حسابی چنگ زدم . وقتی رویِ آب رو نگاه می

کردم شپش ها رو میدیدم که دارن دست و پا می زنن.خوشحال بودم از اینکه موهام داره تمیز می شه و ناراحت از اینکه آب کثیف می

شه! باور نمی کنی. اون لحظه بزرگترین آرزوم داشتن یه صابون بود!وقتی خوب سر وتنم رو شستم از آب بیرون اومدم و شروع به شستن لباسهام کردم

و بعد اونها رو آویزون کردم تا خشک بشه.

کنار آب نشسته بودم و پاهام رو وِل داده بودم تو آب . زیر پوستم گزگز می شد . تو

حالِ عجیبی بودم که از یه جا صدای موسیقی قشنگی اومد . همونطور که به صدا

گوش می کردم و پاهام رو چلپ چلپ تو آب می زدم، چشمها مو بستم.

«؟ اینجا چیکار می کنی بچه »: نمی دونم چقدر طول کشید. صدایِ کلفتی ازم پرسید

این دفعه دیگه از ترس نزدیک بود گریه م بگیره . زبونم بند اومده بود . برگشتم و

پشتم رو نگاه کردم. یه مرد گنده با ریش بلند و لباس پاره پوره بالا سرم واستاده بود

و یه چیزی عجیب غریب تو دستش بود . هر چی زور زدم که یه کلمه از دهنم در

بیاد. نتونستم

فصل پنجم و ششم

هنوز برف می اومد . اتاقم تا اینجا شاید کمتر از نیم ساعت راه بود . همونطور قدم »

می زدم به سرگذشت آقای هدایت فکر می کردم . با اون ثروت اصلاً تصورشرانمیکردمکهیههمچینگذشتهایداشتهباشه. چرا اونطوری زندگی می کرد؟

بنظر می اومد که از دنیا بریده ! تو همین افکار بودم که خودم رو جلویِ درِ اتاقم

دیدم. وقتی خواستم کلید رو تو قفل بچرخونم، لایِ در، گوشه یه کاغذ رو دیدم . در

رو که باز کردم، افتاد تو اتاق . ورش داشتم . یه یاد داشت کوتاه از فرنوش بود . یادِ

جریان عصر افتادم. باز دلم گرفت.

بهزاد خان سلام . دوبار آمدم، تشریف نداشتید . فردا خدمت می »: توش نوشته بود

«. رسم خداحافظ فرنوش ستایش

چند بار این چند جمله رو خوندم. حتی یادداشتش هم بویِ عطر می داد!

گذاشتمش تو یه پاکت و گذاشتم لای یکی از کتابهام . با اینکه از کارش ناراحت

بودم، امالبخندیرویلبهامنشست!

بساط چای رو جور کردم و یه گوشه نشستم . صدای ویلن هدایت و رضا هر دو تو

گوشم بود . بقدری اون قطعه رو قشنگ اجرا کرده بود که نمی تونستم فراموشش

کنم ساعت حدود 10 بود . رختخوابم رو انداختم و گرفتم خوابیدم که زودتر صبح

بشه! حتی چایی هم نخوردم!

شب خواب رضا دیوونه رو با ویلن و هدایت با شاه کلید و اکبر رو با چاقو و بچه

هایِ یتیم خونه رو با یه کیسه خرما دیدم.

صبح که بیدار شدم بعد از اینکه دست و صورتم رو اصلاح کردم، رفتم که برایِ

صبحانه نون تازه بگیرم، یاد خواب دیشب و خرما افتادم . متاسفانه خرما گرون بود و

نتونستم بخرم . جاش یک کیلو سیب خریدم و نیم کیلو شیرینی . آخه امروز مهمون

برام می اومد ! وقتی به خونه برگشتم، بعد از خوردن صبحونه، شروع کردم به

گردگیری و نظافت اتاق.

کارم که تموم شد، منتظر نشستم . هر چی ساعت رو نگاه می کردم و با چشمام

عقربه ها رو به جلو هلمیدادم،انگارکُندترحرکتمیکرد.

یه کتاب برداشتم و ورق زدم، اماکوحواسچیزخوندن؟! رادیو رو روشن کردم و

خودم رو مشغول کردم نیم ساعت نگذشته بود که تق تق یکی زد به در . از پنجره

نگاه کردم، فرنوش بود . در رو وا کردم و خودم رو با اینکه قند تو دلم آب می

کردند بی اعتنا و خونسرد نشون دادم!

فرنوش_ سلام. پیغام دستتون رسید؟

_ سلام. بله، اگه منظورتون اون یادداشته. حالتون چطوره؟

فرنوش_ همین جا، پشت درباید جواب بدم؟

_ ببخشید، بفرمایید تو

«. وارد شد و کفشهاشو در آورد و روی صندلی نشست »

فرنوش_ از دستم عصبانی هستید؟

_ عصبانی؟ چرا؟ بخاطر تلویزیون؟

فرنوش_ اگه ناراحتتون کردم، عذر می خوام . منظوری نداشتم. اون به عنوان قرض

بود. بعداً ازتون پولش رو می گرفتم.

_ اولاًکهمننمیتونماینقرض رو ادا کنم . غیر از اون. فرنوش خانم شما به من

مدیون نیستید . اگر اون شب کسی دیگه ای هم جایِ شما بود، من بهش کمک می

کردم.

فرنوش_ یعنی اگر جایِ من هر کس دیگه ای به آقای هدایت زده بود شاید جاش

می رفتید زندان؟

«. حسابی هول شده بودم » . _ خوب نه، نمی رفتم زندان . آخه کس دیگه ای نبود

چایی می خورید؟ الان براتون دم می کنم.

«. فرنوش لبخندی زد و گفت: من استکان ها رو می آرم. جاش رو بلدم »

«: همونطور که به طرفِ قفسه می رفت گفت »

_ من باید برم پیش آقایِ هدایت و ازشون تشکر کنم.

_ کار خوبی می کنید. فقط براشون چیزی نخرید که بهشون بخواهین قرض بدید!

فرنوش_ از اون حرفها بود ها!

بعد در حالیک ه می خواست دنباله حرفش رو بگه، استکانی رو که دیروز باهاش »

« چایی خورده بود از توی قفسه بیرون آورد و گفت

استکان رو به من » _ آهان . بلاخره یه چیز کثیف و نَشُسته تو اتاقتون پیدا کردم

نشون داد،

_ اون کثیف نیست!

«: نگاهی به استکان کرد و اخمهاش تو هم رفت و پرسید »

_ مهمون داشتید؟ یه خانم! درسته؟دوتافحشبخودمدادمکهچرادیروزاوناستکانرونشستمدرحالیکههمبه»

«: من و هم به استکان نگاه می کرد دوباره پرسید

_ انگار زیاد هم تنها نیستید؟ ! مهمون زن داشتید؟ جایِ لبش روی استکان مونده !

یادتون رفته آثار رو پاکسازی کنید!

جلو رفتم و استکان رو از دستش گرفتم . زبونم نمی چرخید که بهش بگم استکانِ »

«. خودشه که دیروز باهاش چایی خورده! خیلی عصبانی شده بود

_ بله، ببخشید. یادم رفته بشورمش. الان می شورم.

«: شالش رو از روی صندلی برداشت و سرش کرد و گفت »

_ اومده بودم که دعوت تون کنم خون ه مون. یعنی پدرم ازم خواسته بود . خواهش

می کنم اگه دلتون خواست، یه شب تشریف بیارید منزل ما . اگه دلتون خواست !

خداحافظ

می دونستم که اگه جریان استکان رو براش نگم، با این حال عصبانی، می ره و »

دیگه نمی تونم ببینمش . نمی دونم چطوری روم رو سفت کردم و در حالیکه دا شت

استکان خودتونه . دیروز خودتون باهاش چایی » : در رو وا می کرد، زیر لب گفتم

« خوردین

برگشت و تو چشمام نگاه کرد و بعد به استکان که دستم بود . یه دفعه وا داد !

کفشهاشو آروم در آورد و شالش رو از سرش برداشت و بازم به من نگاه کرد

استکان ر و بهش نشون دادم . خندید و از دستم » _ فراموش کرده بودم بشورمش

«. گرفت

«: وقتی مشغول خوردن چایی بودیم گفت »

_ امروز ناهار چی دارین؟

«. از زبون لال شدم پرید خورشت قیمه »

فرنوش_ بدین من لپه ها شو پاک کنم

_ با خنده گفتم: باید برم اول لپه بخرم بعد شما پاک کنید.

خندید و گفت: اصلاً امروز بیایید با هم ناهار بریم بیرون.

کمی مِن مِن کردم و دیدم زشته اگه بگم نه . همه جایِ دنیا، مردها خانم ها رو به »

ناهار دعوت می کنن حالا که یه خانم از من دعوت کرده خوب نیست قبول نکنم .

«. این بود که قبول کردم

_ چه شالِ قشنگی سرتون می کنین!

فرنوش_ ممنون. هوا سرده، نمی شه روسری سرم کنم، سردم می شه

« کاپشن م رو پوشیدم و پرسیدم »

_ حالا کجا می خواهین بریم؟

فرنوش_ یه جایِ خوب که غذایِ سالم و عالی داشته باشه . راستی شما منزل آقای

هدایت رو بلدید؟

_ دیشب اونجا بودم.

فرنوش_ باید برم و ازشون تشکر کنم. خیلی مردِ مهربون و فهمیده ایه.

_ خودم می برمتون. یه بچه آهو دارن. خیلی خوشگله. اسمش طلاست

«: فرنوش با تعجب پرسید »

_ آقای هدایت بچه آهو داره؟! مگه کجا زندگی می کنه؟

_ تو یه باغ خیلی خیلی بزرگ.

تا درِ اتاق رو قفل کردم فرنوش در حالیکه سوئیچ ماشین رو بطرفم گرفته بود »

«: پرسید

_ گواهینامه که دارید؟

_ بله، امالطفاًخودتونرانندگیکنین. من راحت ترم

وقتی سوار ماشینِ شیک و تمیز شدیم تازه یادم افتاد که شیرینی و میوه برای »

«! فرنوش گرفته بودم

_ ببخشید، باز نتونستم ازتون پذیرایی کنم . براتون شیرینی و میوه خریده بودم . یادم

رفت بیارم

فرنوش_ استکان و چایی بهترین پذیرائی بود!

«. متوجه حرفش شدم امابرویخودمنیاوردم»

فرنوش_ کاوه خان حالشون چطوره؟ شنیدم تشریف بردن شمال

_ فکر می کردم فقط به من گفته که می ره شمال!

«: فرنوش در حالیکه می خندید گفت »

_ من از دختر خاله ش شنیدم. شما چرا نرفتید؟

_ اینجا راحت تر بودم.

چند دقیقه بعد جلویِ یه رستوران شیک پارک کرد و پیاده شدیم . کمی این پا و »

اون پا کردم وقتی می خواست ماشین رو قفل کنه، بهتر دیدم که بهش بگم وضع

«. مالی من خوب نیست

_ فرنوش خانم، امیدوارم منو ببخشید. ولی من اینجا می آم!

فرنوش_ خب، هر جا که شما دلتو ن بخواد می ریم . من همینطوری گفتم بیاییم

اینجا. اگه شما جای بهتری سراغ دارید، خب بریم.

_ بله، من جای بهتری سراغ دارم. اماممکنهشماخوشتوننیاد«: فرنوش در حالیکه سوار ماشین می شد گفت »

_ بریم امتحان کنیم. شاید خوشم اومد.

«. حرکت کردیم. همونطور که بهش آدرس می دادم، شروع به صحبت کردم »

_ می دونید فرنوش خانم؟ من یه در آمد کم و محدودی دارم . خیلی ساده زندگی

می کنم. دلم هم نمی خواد به چیزی که نیستم یا ندارم تظاهر کنم.

غذائی که می خورم خیلی ساده س . لباسی که می پوشم همینطور . رفتارم ساده س .

خلاصه مجبورم همه چیزهای مادیزندگیروخیلیسادهبرگزارکنم. هر چیز هم

که دارم، اگر چه ساده، ولی با دوستان ساده ام قسمت می کنم . لطفاً بپیچید دست

راست.

برای دوستانم حاضرم جونم رو هم فدا کنم . متاسفانه امروز پول زیادی همراهم نبود.

لطفاً همین جا، جلویِ اون اغذیه فروشی نگه دارید.

ممنون. بله می گفتم . اگر خبر داشتم که قراره در خدمت شما، ناهار رو بیرون از

خونه بخورم، حتماً از بانک پول می گرفتم . این بود که گفتم توی اون رستوران غذا

نمی خورم.

فرنوش_ فقط به خطر همین؟! اینکه مسئله ای نبود. مهمون من بودید

_ معذرت می خوام . من حتی از اینکه سوار ماشین شیک شما هستم ناراحتم چه

برسه به اینکه پول ناهارم رو هم شما بدید.

«: در حالیکه پیاده می شدم، گفتم »

_ اگر از اینجا بدتون نمی آد، خواهش می کنم بفرمائید ناهار در خدمت تون باشم.

فرنوش خیلی راحت پیاده شد و دزد گیر ماشین رو زد و با هم به طرف ساندویچ »

«. فروشی رفتیم و دو تا ساندویچ سفارش دادیم

_ عادت به اینجور جاها ندارید، نه؟

فرنوش_ انسان به هر چیزی می تونه عادت کنه. بشرطی که هدف داشته باشه.

_ خیلی ها به خیلی چیزها نمی تونن عادت کنن.

فرنوش_ اتفاقاً من خیلی دوست دارم که ساده زندگی کنم.

_ از ماشین و لباسهایی که می پوشید مشخّصه!

فرنوش_ طعنه می زنید؟

_ راست بگید . تا حالا شده یه شب شام، نون و پنیر بخورید . تا حالا شده ناهار تخم

مرغ بخورید؟

فرنوش_ نون و پنیر نه، اماتخممرغ چرا؟

_ حتماً ناهار، مثلاً همبرگر بوقلمون داشتید و شما دوست نداشتید و مجبوراً یه روز

با تخم مرغ و ژامبون سر کردید! یا اینکه تخم مرغ آب پز 4 دقیقه ای با آب پرتقال

برای صبحانه میل کردید!

«: سرش رو پائین انداخت و چیزی نگفت »

_ حاضرید این ماشینِ تون رو با یه پیکان مدل پائین عوض کنید؟ یعنی جایِ این،

اون رو سوار شید؟

یا اینکه با اتوبوس سه کورس را برید تا به دانشگاه برسید؟

فرنوش_ بهزاد خان این مسئله ای نبود که شما اینقدر خودتون رو ناراحت می کنین!

_ من ناراحت نیستم . شما فرمودید که از زندگی ساده خوشتون می آد، داشتم کمی

از زندگی ساده براتون تعریف می کردم.

«. ساندویچ مون حاضر شد و با نوشابه برامون آوردن »

فرنوش_ بهتر نیست دیگه این بحث رو تموم کنیم و غذا مون رو با لذت بخوریم؟

_ موافقم، نوش جان.

«. دوتایی مشغول خوردن شدیم »

فرنوش_ می دونید بهزاد خان؛ تو دانشکده خیلی در مورد شما حرف می زنن!

«! غذا تو گلوم گیر کرد »

_ در مورد من؟! چرا؟ مگه چیکار کردم؟

«: خندید و گفت »

_ ناراحت نشید، حرف های خوب می زنن. البته دخترهای دانشکده.

_ ترسیدم. فکر کردم رفتار و حرکت بدی ازم سرزده که کسی رو ناراحت کرده.

فرنوش_ بر عکس . همه در مورد سربزیری شما صحبت می کنن . البته با چیزهای

دیگه!

_ ببخشید فرنوش خانم، شما خودتون خواستین که با من تشریف بیارین بیرون؟

فرنوش_ ببخشید، متوجه نمی شم.

_ یعنی منظورم اینه که جناب ستایش می دونن که شما الان با من اینجا هستین؟

نگاهی به من کرد و شروع به خوردن غذاش کرد و جوابی نداد . منم سرم رون »

«: پائین انداختم و خودم رو سرگرم غذا خوردن کردم. کمی بعد فرنوش گفت

_ می دونید بهزاد خان، من دختر آزادی هستم . اگه کاری بخوام انجام بدم کسی

مانع نمی شه. البته نه هر کاری.

_ فکر نمی کنین این ممکنه برای یه دختر مشکل ایجاد کنه؟

«: فرنوش مدتی ساکت شد و به اطرافش نگاه کرد و بعد گفت »

_ شما تقریباً یک ساله که منو تو دانشکده می بینید . تا حالا رفتار زشتی از من

دیدید؟ تا حالا دیدید که بیرون از محیط درس با پسری رابطه داشته باشم؟

_ ببخشید، انگار نتونستم حرفم رو درست بزنم. منظورم این نبود.

فرنوش_ خواهش می کنم جوابم رو بدید

_ نه . من تا حالا چیز بدی از شما ندیدم . شما تو دانشکده و بیرون از اونجا رفتار

بسیار شایسته ای دارین. حتی لباس پوشیدن تون هم خیلی سنگین و مناسبه.

فرنوش_ خُب؟ ! پس این چیزها دلیل نمی شه که یه دختر بد باشه . یعنی اگه

دختری بخواد بد باشه، بدون داشتن آزادی هم می تونه، اینو مطمئن باشید. در ضمن

خیالتون راحت باشه. پدرم می دونه که الان با شما اومدم بیرون.

_ انگار ناراحتتون کردم؟

فرنوش_ نه ناراحت نشدم . اتفاقاً خوشحال هم شدم . شما بر خلاف خیلی ها هنوز

تابع یه سری از سنت ها هستید

_ می دونین، بعضی از چیزها باید رعایت بشه . سنت ها، رسم و رسوم، احترام ها،

مرزها! اگه هر کدوم از این ها رو زیر پا بذاریم، مشکل سازه

فرنوش_ به نظر منم همینطوره . حرمت گذاشتن به سنت های هر قوم، محکم کردن

ریشه خودمونه. هر نسلی که بدون گذشته و تاریخ باشه محکوم به فناست.

_ حد و حدود و مرزبندی هم یکی از همین سنت هاست!

فرنوش_ تا این مرز مربوط به چه چیزی باشه. غذاتون تموم شد؟

_ بله بله. اگر میل دارین بریم

بلند شدیم و من حساب کردم و از اونجا اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. »

فرنوش_ دلتون می خواد بریم کمی با هم قدم بزنیم؟

_ شما دیرتون نمی شه؟

فرنوش_ نه، وقت دارم.

این نزدیکی ها یه پارک خیلی قشنگیه . من ازش خیلی خوشم می آد . دوست دارید

بریم اونجا

_ بدم نمی آد، بریم

حرکت کردیم و چند دقیقه بعد رسیدیم. »

تا پیاده شدیم و رفتیم توی پارک، با همدیگه حرفی نزدیم .

 


comment نظرات ()