داستان و رمان

داستان و رمان

عشق از زبان بزرگان
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٩

این مطلب رو در ادامه ی مطلب حتما بخونید دوستای خوبم

 

banner


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
حرفی از من
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٩

بچه ها یه نفر بیاد تو این وبلاگ کمکم کنه .به من ایمیل بزنه


comment نظرات ()
با عشق زندگی کن ...
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
داستان غمگین و احساسی و آخر نامردی
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

یه داستان زیبای دیگه در ادامه ی مطلب حتما اونو بخونید 

راستی یه چیز دیگه نظرات خیلی کمه حتما نظر هم بدید لطفا

ممنون ازتون که منو تشویق به بهتر کردن این وبلاگ می کنید .

 


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
داستان سارا : خریدار یک معجزه
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."
ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
داستان کوتاه راز 5 دقیقه
نویسنده : حسین - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است .مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد .مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است .
تامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامی دیر میشود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم .
مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت . من هیچگاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم . تامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . 5دقیقهای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار سام از دست رفته ام را تجربه کنم .
بعضی وقتها آدم قدر داشته ها رو خیلی دیر متوجه میشه . 5 دقیقه ، 10 دقیقه ، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده ، میتونه به خاطرهای فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره میکنیم که واقعا ً وقت ، انرژی ، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم . روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم .
این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم میخوره . ضرر نمیکنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید . یک روز در کنار خانواده ، یک وعده غذا خوردن در طبیعت ، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه .
قدر عزیزانتون رو بدونید . همیشه میشه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند ، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست . ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه


comment نظرات ()
داستان کوتاه مارمولک
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٩

سلام . این داستان رو بخونید . خیلی خوشکله . یاد اون کلیپ  دو مارمولک عاشق می افتید .

 

راستی نظر فراموش نشه .

 

 

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !

 


comment نظرات ()
ازدواج
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

زمانی که پدرم به من گفت: وقتش است ازدواج کنم، نمی‌دانستم عاقبتش سر از پشت میله‌های زندان درآوردن باشد. چون آن لحظه انگار داشت افکارم را به زبان می‌آورد. افکاری که مدت‌ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود، برای همین کانال تلویزیون را عوض کردم، اما به جای این‌که به تصویر خیره شوم، سرم را پایین انداختم.


بقیه داستان در ادامه مطلب نظر یادتون نره


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
داستان کوتاه حمید
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

یه داستان خیلی خوشگل گذاشتم حتما بخونید داستان زندگی یک زن و شوهره با حاله

نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید

 


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
قطار
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

قطار

سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نیمکتی بی خیال هیاهوی مسافران و عابران.شنید که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنید اما حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال گردنش بود.


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
← صفحه بعد